ملینا ملینا ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره
کیاناکیانا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات یک +1 عشق شیرین

2ونیم سالگیت مبارک

فقط و فقط اومدم که به بهونه ی تاریخ 5/11 دو و نیم سالگیت رو اینجا ثبت کنم وبرم جدیدا خیلی انرژی ت زیاد شده و ظهرها مخصوصا به هیچ عنوان راضی نمیشی بیای بخوابی مگر اینکه خاله زهرا که هست بخوابوندت، نمیدونم چجوریه که اون هرساعتی میتونه بخوابونه تورو اما با ما لج میکنی و میگی میخوام بازی کنم.... توخونه اصلا وقت نمیکنم بیام و کامپیوتر روشن کنم ماشالا دوتا فسقلی میان دوروبرم که نمیتونم هیچ کاری انجام بدم. از کیانا خیلی وقته نگفتم که حسابی شیطون شده و داره تمرین راه رفتن میکنه. دختر فوفول(فضول)من تو ده ماهگیش یاد گرفت که چجوری از تخت بیاد بالا و تونست روی پاهای ظریف و کوچولوش بایسته... تو یازده ماهگی تکمیلش کرد و پایین اومدن ازتخت و چندقدمی...
5 بهمن 1392

عکس2

عاشق این نشستنتم کیانا: جدیدا خیلی بااین وسایل بازیت سرگرم میشی و خلاقیتت هم خیلی خوبه: یه روز اومدم خونه و بااین صحنه مواجه شدم، که خاله زهرا(پرستارت)گفت اینو ملینادرست کرده گفته خبالش(خراب)نکنی که مامانم بیاد ببینه چون میخواست بخوابوندت... وتازگیا خودت تعیین میکنی چه لباسی بپوشی، که گاهی اوقات اینجوری میشه:!!! وقتی سی دی های مورد علاقه تو میذاری(خاله ستاره، قاصدک و...) هردوتون اینجوری میشین: که کم کم میاین عقب: بازی های دو خواهری:     ...
18 آذر 1392

روزهایی که گذشت

توی این یک ماه یه جورایی درگیر آزمایش و سونوی کیانا بودم، مشکل خاصی نداشت ولی دکترش خیلی حساسه و معروفه به اینکه زیاد آزمایش میفرسته ولی خب بنظر من لازمه هرچندوقتی بچه مون رو یه چکاپ کلی بکنیم. اولش با اس.ها.ل شروع شد و تقریبا یه هفته طول کشید بدون هیچ دلیلی که همه میگفتن از دندوناشه ولی خب اونم یه ویروس بود که اومد ورفت. بعدش با آزمایش نشون داد که املاح بدنش زیادی دفع میشه؛ سونو فرستاد ولی خداروشکر سنگ کلیه نداشت،بعدش آزمایش مد.فو.ع نوشت و مشخص شد که عفونت روده داره و دارو و دوباره آزمایش.... که با آزمایش دومی هیچ اثری ازش نبود.... ملینا سرماخورد و هنوز اون خوب نشده بود که کیانا بی دلیل دوروز تب میکرد و دهانش هم برفک زد دوباره...
28 آبان 1392

مسافرت شمال

تقریبا همون روزی که اون پست قبلی رو گذاشتم با خاله مینا رفته بودیم باغشون که شروع کردبه تعریف که آخرهفته میخوایم بریم شمال و اونجاهم مجتمع میرزاکوچک خان تو رامسر قراره بریم و کلی تعریف از اونجا که کنار دریاست و تمیزه و فلان، بعدش که گفت مامان اینا هم قراره باهامون بیان منم دلم عین بچه ها که هوس برشون میداره گفتم منم دلم خواست بیام! دیگه این شد که خاله هم حالا اگرم بخاطر دل من بهم گفت شماهم بیان اونجا هممون هستیم و از لحاظ بچه ها خیلی اذیت نخواهید شد کمکتون میکنیم... دیگه حسابی دلم هوایی شد و به محمود که گفتم اونم همچین بی میل نبود فقط به خاطر شما بچه ها دل میزد. این شد که تصمیمون رو قطعی کردیم و ساک و چمدون بستیم و راهی مسافرت ولی حسابی دل...
25 شهريور 1392

شش ماهگی کیاناجونم

فقط و فقط طرف صحبتم با کیانای دلبندمه؛ واسه شش ماهگیت قصد داشتم که حتما بیام و به پاس داشتش لااقل یه پست خشک و خالی بذارم اما اینبار مشکل کامپیوتر بود که اینترنتش قطعه تا راه اندازی مجدد.... چون میدونم که دخترا تو این مسائل حساسن و مخصوصا اینکه مامان حتما تو رو بیشتر دوست داره که این کار و واست انجام میده واسه من نه.... شاید باخودت بگی واسه ماهگردهای ملینا که همیشه میامدی و اینجا مینوشتی و کلی هم با قربون صدقه و کلمات شیرین کارهاشو توصیف میکردی اما واسه من دیگه نمیکنی این درسته که در مورد بچه ی اول خیلی از کارهاش واسه مادر پدر جذابه و همیشه واسه اولین هاش ذوق زده میشن اما با وجود اینکه اختلاف سنی شماها زیاد نیست این چیزا هیچ وقت و...
2 شهريور 1392

...!

    آره درست دیدین این دونفر ملینا و کیانا هستن؛ بابایی تقریبا یه ماه و نیم پیش تصمیم گرفت موهای ملینارو بتراشه، واسه همین دوتایی تون کچل شدین.... آخه از بس همه گفتن چرا موهای ملینارو نمیتراشین که اینقدر کم پشته پرپشت بشه و ازاین حرفا؛ ماهم که بچه های حرف گوش کن؛ زدیم سر طفلیارو به این روز درآوردیم... اما من که بیشتر به این خاطر راضی شدیم بتراشیم که موهای ملینارو دوست داشتم صاف بشه فرفری دوست نمیدارم؛ نامرتب به نظر میاد حالا هم عکسای قبل و بعد از تراشیدن:                           &nbs...
18 مرداد 1392