ملینا ملینا ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره
کیاناکیانا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات یک +1 عشق شیرین

دوسالگیت مبارک خانومم

ملینای عزیزم امروز دوساله شدی باورم نمیشه که دوسال از اومدنت به زندگیمون میگذره و من این دوسال با هربار خندیدنت خندیدم و باهر گریه ی تو دلم سرشاراز غصه شد... و خدارو همیشه به خاطر دختر گلی مثل تو شکر میکنم ملینا در دوسالگیش: اوج استقلال؛ خودش میخواد غذابخوره، خودش لباساشو بپوشه، خودش کفشاشو بپوشه، ازپله ها کسی دستشو نگیره، تو حموم خودش خودشو بشوره و..... بیشتر کلمات رو میگه اما هنوز به صورت جمله در نیومده خیلی دوست داره تو خونه کار بهش بگیم اینقدر بامزه میگه: باشه و خیلی تمیز و مرتب انجامش میده وقتی چیزی بهت میدیم حتما تشکر میکنی و میگی: میسی اسمش رو هم بلده و میگه: ملی تیکه کلام جدیدش: نه بابا.... مامان:منو دوست داری ملی: نه بابا!!! عاشق...
5 مرداد 1392

در چهار ماهگی

این سه ماهگی ملیناست: اینم سه ماهگی کیاناجون: ملینا چشماش و کلا صورتش درشت تر بود نسبت به کیانا ولی خب هرچی ملینا اوایل کپی باباش بود حتی همین الانم خیلیا همینو میگن؛ کیانا شبیه عموی کوچیکشه. یه عکس همین تیپی وهمین اندازه ای ازش دارن وقت کنم ازروش عکس بگیرم اینجا بذارم. حالا همه ی اینا به کنار دخترکام هردو بی مو هستن. از کیانا بگم که داره روابط عمومیش بالا میره و وقتایی که سرحاله تا نگاش به کسی میفته واسش غش غش میخنده، در این زمینه هم دخترکام عین همن؛) بالاخره کیاناجونمم غلتید.... در سه و ماه و ١٧ روزگیش و اما بعد از اون یعنی 14 خرداد بود که اخلاق کیانا جونم یهویی عوض شد و تا قبلش که روی پا و به وسیله ی پستونک میخوابید ا...
23 خرداد 1392

بهار1392

سلام دخترکای عزیز مامان  تعطیلات عید هم تموم شد و امسال عید واسه ما یه فرق اساسی با سالهای دیگمون داشت اونم اینکه هیچ شور و شوقی نداشتیم... نه سفره ی هفت سینی پهن کردیم حتی لحظه ی سال تحویل رو متوجه نشدیم که این یکی رو تاحالا نداشتم که تجربه ش کردم... حالا باخودتون میگین نه که تاحالا چه هفت سینایی پهن میکردی و چقدر شادی و جشن میگرفتی که حالا امسال ازش محروم شدی! خلاصه عیددیدنی غیرازخانواده هامون نمیخواستیم جای دیگه ای بریم که به اصرار بابایی رفتیم اما خیلی افتضاح و همیشه با تنی خسته واعصابی خورد با گریه های شدید کیاناجون برمیگشتیم.  راستی یادم رفت اول مطلبم واسه دوستام که میان و مطالبم رو میخونن بگم که یه موقعی بیان که حال و حو...
18 فروردين 1392

یک ونیم سالگی (با 15روز تاخیر)...

بالاخره واکسنی که ازش وحشت داشتم موقعش فرارسید و تو 18 ماهه شدی.... از تو سابقه ی تب شدید نداشتم واسه همین نگران این موضوع نبودم روز دوشنبه 9/11 رفتیم واکسنتو زدیم و اون روز عصر که تب کردی ولی خب با قطره خوب شدی، اما پات خیلی درد میکرد چون عصرش هم خیلی بی قرار بودی رفتیم خونه مامان بزرگ و اونجا یه خورده سرگرم بازی با بچه ها بودی ولی آخرشب دوباره تب کردی و همش هم میگفتی پا....پا..... ودستتو میذاشتی روی پات. بابایی چندوقتیه درگیر بنائیه.... خونه ی جدیدی که گرفتیم نیاز به یه سری تغییرات داشت که الان حدود یک ماهی هست که داره تمام سعیشو میکنه که زودتر تموم بشه و موقع تولد نی نی جدید(هنوز اسمش قطعی نشده،خیلی شاهکاریم ما،نه!؟) دیگه کارای اساسی ...
20 بهمن 1391

زمستان 91

زمستان 91 هم اومد فصلی که میخواد بشه جزو فصلهای خاص زندگیم.... توی این فصل قراره یه عضو جدید وارد زندگیمون بشه و من هنوز این موضوع رو نمیتونم باور کنم! نمیتونم باور کنم که به این زودی قراره دوباره عمل بشم و همون روزایی که هنوز چیز زیادی ازشون دور نشدم دوباره واسم تکرار میشه..... فکر میکنم این سری حاملگیم خیلی زود گذشت اما با وجود یه وروجک این ماههای آخری حسابی سختمه، یه مواقعی واقعا همه چی رو فراموش میکنم و میدوم که ملینا رو بردارم بغلش کنم، زمین خورده و یا یه جای خطرناک رفته و میخواد بلایی سرش بیاد که وقتی حادثه سپری میشه اونوقت میفهمم چیکار کردم.... هنوزم اسم انتخاب نکردیم، جدیدا آقای پدر حکم فرمودن که من میخوام اسم این دخترمو انتخاب...
14 دی 1391