ملینا ملینا ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره
کیاناکیانا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

خاطرات یک +1 عشق شیرین

روزانه های مامان و ملینا

این روزا تمام وقتم تو خونه مشغول ملینام و با همدیگه خیلی جوریم مخصوصا اینکه تنها باشیم چون میدونی که فقط با توام خیلی خوب باهم بازی میکنیم ومنم دیگه واسم عادی شده که باید مثل یه دختربچه ی کوچیک باهات بشینم و پاشم و با اسباب بازی هات بازی کنم شعر بخونم و خلاصه درگیریم باهم.... حالا دیگه خیلی قشنگ کلمه ی مامان رو یاد گرفتی و من از ذوق میخوام بمیرم آخه خودت میدونی که چندوقته منتظر این کلمه بودم ازت... خیلی ناز میگی و تازه به عکسی که بزرگ کردیم و به دیوار زدیم اشاره میکنی و میگی مامان، فدات بشم من خیلی داری فهمیده میشی و این باعث شده که منم احساس بهتری دارم از اینکه مثلا میگم فلان چیز رو بیار یا اون چیزی که برداشتی بذار سرجاش میفهمی و خیلی خ...
22 آبان 1391

یه عالمه عکس:)

چند وقتی میشه تو وبلاگت عکس نذاشتم و حالا مثل عُقده ای ها برو ادامه ی مطلب اینجا عروسی مرضیه جون بود که واسه دومین بارت بود میرفتی عروسی؛ اون شب حکایت ها داشتی واسه خودت، من داده بودمت به بابایی و میگه اونجا هم از وسط مجلس کنار نمیامدی و اون وسط دست میزدی بقیه دورت حلقه زده بودن و میرقصیدن.... خلاصه حسابی مجلس گرم کن شده بودی فدای اون رقصیدنت و این هم رقص جدیدت که به قول خودم باباکرم میرقصی بی خود نبود صدف جون به دخترم میگفت: دختر مظلوم خاله و اما یه لحظه غفلت این میشه... صندلی ملیناخانم: و اینجا: ملینای باحجاب: اینم سرگرمی دخترم، میدویی به طرفم و میخندی از ته دل، قربونت؛ ...
2 مهر 1391

نمیخوام بخوابم!

این شعار این روزهای ملیناست: نمیخوام بخوابم مامان جون تو پست قبلی از خوابت میگفتم که خیلی کم شده و نگرانم کرده اما این یه هفته ی اخیر حسابی زمینگیرمون کردی و دیگه بازبون بی زبونی داری میگی نمیخوام بخوابم..... من و بابایی صبح میریم سرکار و ظهر که میایم یه یکی دوساعتی رو با تو سرمیکنیم و سرحالیم اما بعد از اون دیگه خستگی امون نمیده ولی شیطونی و بازیگوشی تو تازه اول راهه... اینم گزارش کارات در طول روز: صبح 8 بیداری و بازی با خاله زهرا پرستارت،بهش عادت کردی خداروشکر و شایدم از ما بیشتر میخوایش چون صبح که سرحالیم که پیشت نیستیم و همیشه خستگیمون رو واسه تو میاریم. نزدیکای ظهر میخوابی درحد نیم ساعت...   دیگه میره تا شب یه...
26 شهريور 1391

روزهای با تو بودن

سلام گلم امسال دومین ماه رمضونی هست که تو تو جمع مایی و البته ماه رمضون با یه کوچولوی بازیگوش و شیطون حال و هوای خاص خودشو داره.... من امسال واسه تولدت که اوایل ماه رمضون بود فقط یه مهمونی ساده گرفتم با یه کیک تولد، البته دلم میخواست همه ی مهمونامون به صرف افطار باشن تا هم ثوابی باشه واسه ما و هم اینکه تولدت باشکوه تر، اما دیگه یه سری مسائل مانع از اون شد. یکیش که بزرگترینش بود خودتی عزیزم که اصلا به من اجازه ی انجام هیچ کاری رو تو خونه نمیدی و فقط میخوای که در اختیار تو باشم و باهات بازی کنم. من وارد آشپزخونه که میشم تو حساس میشی و هرجا باشی خودتو سریع به اونجا میرسونی و شروع میکنی به بهونه گیری و کشیدن لباسای من که بریم تو حا...
20 مرداد 1391

یکساله شدنت مبارک گلم

روز تولد تو میلاد عشق پاک است                برای شکر این روز پیشانی ام به خاک است   یک سال گذشت از اون روزی که تو متولد شدی و منو از حس ناب مادری سرشار کردی. با تو روزهای تلخ و شیرین مون گذشت و شدی یکساله. .   شادی و خوشحالی تو برای من از یه دنیا باارزش تره تولدت مبارک ای همه ی وجودم....... ...
6 مرداد 1391