خاطرات یک +1 عشق شیرین

3 سالگیت مبارک کیانای من

3 سال از اون روز میگذره که ساعت 7.50 صبح روز چهارشنبه بود که تو بدنیا اومدی و من شیرینی مادرشدن رو برای بار دوم چشیدم... باورم نمیشه که چه زود گذشت این سه سال.... خاله ریزه ی من الان سه ساله شده و واسه خودش حسابی شیرین زبونی و دلبری میکنه.... زمان زمان کنجکاوی و سوال جوابش شده؛ یه سوال میپرسه اگه سربسته جوابشو بدیم و یا حوصله نداشته باشیم هزار تا سوال دیگه هم ادامه ش میپرسه تا به نتیجه ی دلخواهش برسه. دوخواهری جونشون به جون هم وصله... هرجا میرن باید باهم باشن؛ تو خونه یه لحظه هم بدون همدیگه بازی نمیکنن..... این پست رو با عجله گذاشتم فقط بخاطر پاسداشت تولد دختر نازنینم... هم اینکه مصادف شده با روز تولد حضرت زینت و روز پرستار و هم...
25 بهمن 1394

چهار ساله ی شیرینم

عزیزکم دختر خانوم و خوش ادای من چهار سالگیت مبارک چهار ساله که با اومدنت به زندگیمون صفای دیگه ای دادی... تو روز به روز بزرگتر و خانوم تر میشی و به همون نسبت عاقل تر و فهمیده تر.... و من هم به نعمت وجود تو کامل تر میشم. نسبت به خواهر کوچیکت خیلی مهربونی.... یه جور حامی در مواقعی که من و بابایی کنارتون نیستیم. این مدت ماه رمضون چون ساعت کاریم کمتر شده بود و باید 8 تا1/5 سرکار حاضر میشدم، و از طرفی شما هم که همش گیرمیدادی که سرکار نرو و .... جریاناتی که تو پست قبلی گفتم؛ واسه همین تصمیم گرفتم بذارمت مهد، بعد از یه پرس و جوی مختصر از یکی دوتا مهد سه ستاره بالاخره یه جا رو قطعی کردم که هم تو مسیرم بود هم اینکه مهراد پسر عموت...
5 مرداد 1394

سال1394

سلام به دخترای گلم سال93 هم با تموم خوبی ها و بدی هایی که داشت تموم شد و یه سال جدید اومد... امسال عید دایی یداله هم کنارمون بود؛ روز 25 اسفند از مونیخ به مشهداومد و 26 هم که بیرجندبود. از قبل گفته بود که امسال عید دسته جمعی یه مسافرت بریم.... بقیه ی دایی ها و خاله عذری هم از مشهد اومده بودند و عید امسال کل خانواده ی 34 نفری مون جمع بودیم(البته فقط هفته اول عید) و با تعداد زیاد هم برنامه ریزی واسه مسافرت یه مقدار مشکل میشه.... اول قصدمون شیراز بود که بعضی ها مخالف بودن و چون مسیر دور بود و تجربه نشون داده بود که ایام عید شیراز خیلی شلوغه... بعد گفتیم خب لااقل تا اصفهان بریم، یا هم تا یزد دیگه پله پله اومدیم پایین تر تا اینک...
19 فروردين 1394

دوسالگیت مبارک کیانای نازم

2 سال پیش تو همیچین روزی ودقیقا همین ساعت بود که چشم به دنیا گشودی عزیزم... و من واسه بار دوم مادر شدم واسه بار دوم سزارین شدم و مثل خیلی از مادرها با تجربه ای بیشتر و تحملی کم و بیش بیشتر با فرزند دومم بعد از یک روز بستری تو بیمارستان وارد خونه شدم... والان در سن دوسالگی در حال درآوردن دندونای نیشت هستی و بی نهایت بهونه گیرشدی و از طرفی هم درحال ترکی ( به قول عمه ت) دیگه دارم از ج.ی.ج.ی اتاقی ترکت میدم ولی خب اونقدر که بقیه منو ترسونده بودند سخت نبود اما هنوز بعد از ده روز بازم موقع خواب بهت شیر میدم دلم واست میسوزه... هرکی ازت میپرسه دی دی اتاقی چی شده؟!!! میگی : دی دی توش (تُرش)     ...
25 بهمن 1393

3.5 سالگیت مبارک ملیناجونم

چهل و دوماهگی یا به عبارتی سه ونیم سالگیت مبارک گل قشنگم؛ دوستت دارم دخترم امروز 5 بهمن واسه من یه جورایی مهمه؛ یعنی تاریخش بدجور تو ذهنم مونده 5بهمن سال90 که ملینا 6 ماهه میشد من باید میرفتم سرکار .... چقدر اونوقت یادمه که استرس داشتم که تورو کجا بذارم و هر روزش واسم اندازه یک ماه میگذشت الان در سه و نیم سالگیت احساس میکنم خیلی درک و فهمت بالاتر رفته و من تو بیشتر مسائل راحتترم باهات. کارهاتو به درستی انجام میدی و واسه بیرون رفتن حتما باید لباس خوشگل داشته باشی و موهاتم اصرار میکنی که شونه بزنم و ببندم.... یه وقتایی که من حوصله ندارم یا مثلا خونه مادرجون میخوایم بریم میگم مهم نیست میگی نه موهامو خوشگل کن... موهات هم بلند شده ...
5 بهمن 1393