خاطرات یک +1 عشق شیرین

خاطرات یک +1 عشق شیرین

3 سال از اون روز میگذره که ساعت 7.50 صبح روز چهارشنبه بود که تو بدنیا اومدی و من شیرینی مادرشدن رو برای بار دوم چشیدم...

باورم نمیشه که چه زود گذشت این سه سال.... خاله ریزه ی من الان سه ساله شده و واسه خودش حسابی شیرین زبونی و دلبری میکنه....

زمان زمان کنجکاوی و سوال جوابش شده؛ یه سوال میپرسه اگه سربسته جوابشو بدیم و یا حوصله نداشته باشیم هزار تا سوال دیگه هم ادامه ش میپرسه تا به نتیجه ی دلخواهش برسه.

دوخواهری جونشون به جون هم وصله... هرجا میرن باید باهم باشن؛ تو خونه یه لحظه هم بدون همدیگه بازی نمیکنن.....بغل

این پست رو با عجله گذاشتم فقط بخاطر پاسداشت تولد دختر نازنینم... هم اینکه مصادف شده با روز تولد حضرت زینت و روز پرستار و هم ولنتاینچشمک

ولی من بخاطر سرماخوردگیم نتونستم واست تولد بگیرم انشالله یه تولد کوچولو با دخترای نازم میگیریم امروز

نوشته شده در يکشنبه 25 / 11 / 1394ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط مامان مریم|



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمزهمیشگی


نوشته شده در سه شنبه 29 / 10 / 1394ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط مامان مریم|



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگی


نوشته شده در يکشنبه 29 / 6 / 1394ساعت 8:06 قبل از ظهر توسط مامان مریم|



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمزهمیشگی


نوشته شده در سه شنبه 27 / 5 / 1394ساعت 8:02 قبل از ظهر توسط مامان مریم|

عزیزکم

دختر خانوم و خوش ادای من

چهار سالگیت مبارک

چهار ساله که با اومدنت به زندگیمون صفای دیگه ای دادی...

تو روز به روز بزرگتر و خانوم تر میشی و به همون نسبت عاقل تر و فهمیده تر.... و من هم به نعمت وجود تو کامل تر میشم.

نسبت به خواهر کوچیکت خیلی مهربونی.... یه جور حامی در مواقعی که من و بابایی کنارتون نیستیم.

این مدت ماه رمضون چون ساعت کاریم کمتر شده بود و باید 8 تا1/5 سرکار حاضر میشدم، و از طرفی شما هم که همش گیرمیدادی که سرکار نرو و .... جریاناتی که تو پست قبلی گفتم؛

واسه همین تصمیم گرفتم بذارمت مهد، بعد از یه پرس و جوی مختصر از یکی دوتا مهد سه ستاره بالاخره یه جا رو قطعی کردم که هم تو مسیرم بود هم اینکه مهراد پسر عموت که مامانش میگفت دوست داره با ملینا بره مهد بتونن باهم باشن...

بعد از دوروزی که بردمت دیدم پرستارشون خیلی سخته ماه رمضون بیاد و خودش هم دلش میخواست که بهش مرخصی بدم خلاصه تصمیم گرفتم کیانا رو هم بذارم مهد و به خاله زهرا یک ماه مرخصی بدم...

این شد که دوتایی تون راهی مهد نی نی گل شدین و تجربه ی خوبی هم واسه شماها هم واسه من شد که توانایی خودمو بسنجم ببینم اگه یه روزی خاله زهرا گفت که نمیتونم بیام یا اینکه بخوام دوتایی تون رو بذارم مهد آیا خواهم تونست یانه!!!

که خداروشکر خوب بود... ولی دیگه زمان استراحتم فقط اون چندساعتی از ظهر یا شب بود که به رختخواب میرفتم؛ در غیراونصورت یا درحال خدمت رسانی به شماها بودم یا هم غذادرست کردن و تمیزکاری خونه.

ولی کیانای عزیزم که آخری ها هرروز میگفت مامان میخوام خونه باشم، ازش پرسیدم خب من که میرم سرکار تو خونه میخوای تنها باشی، میگه نه خاله زهرا بیاد پیشم!!! از تعجب خندم گرفت... آخه هنوز فکر نمیکردم اونقدر تشخیص بده که وقتی من میرم سرکار خاله زهرا میاد پیشش که تنها نباشه.

درعوض ملینا خیلی علاقه مند شدی به مهد و چون کلا جاهای شلوغ و پربچه بیشتر از کیانا دوست داری واسه همین با روحیه ت بیشتر سازگاره.

ولی بعد عیدفطر که ساعت کاری به روال قبلی برگشت و خاله زهرا میاد پیشتون دیگه زیاد بهونه نمیگیری و تو خونه میمونی.

خاله زهرا هم این یک ماه تعطیلی حسابی انرژی کسب کرده و با روحیه ی بهتری میاد ...

امیدوارم همیشه و هرجایی که هستین بهتون خوش بگذره و از اینکه بخاطر گرفتاری های شغلی که دارم نمیتونم به رفاه حال شما برسم منو ببخشین

نوشته شده در دوشنبه 5 / 5 / 1394ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مامان مریم|



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

همون رمز همیشگی



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 6 / 3 / 1394ساعت 2:03 بعد از ظهر توسط مامان مریم|

سلام به دخترای گلم

سال93 هم با تموم خوبی ها و بدی هایی که داشت تموم شد و یه سال جدید اومد...

امسال عید دایی یداله هم کنارمون بود؛ روز 25 اسفند از مونیخ به مشهداومد و 26 هم که بیرجندبود.

از قبل گفته بود که امسال عید دسته جمعی یه مسافرت بریم.... بقیه ی دایی ها و خاله عذری هم از مشهد اومده بودند و عید امسال کل خانواده ی 34 نفری مون جمع بودیم(البته فقط هفته اول عید)

و با تعداد زیاد هم برنامه ریزی واسه مسافرت یه مقدار مشکل میشه....

اول قصدمون شیراز بود که بعضی ها مخالف بودن و چون مسیر دور بود و تجربه نشون داده بود که ایام عید شیراز خیلی شلوغه... بعد گفتیم خب لااقل تا اصفهان بریم، یا هم تا یزد

دیگه پله پله اومدیم پایین تر تا اینکه بالاخره تصمیم گرفته شد بریم طبس!

طبس هم شهر خوبی بود مخصوصا درختای بهارنارنج که تازه گل کرده بود و فضای شهر واقعا عطرآگین شده بود اما برخلاف تصور من خیلی سرد بود... من همش لباس تابستونی برداشته بودم وقتی به اونجا رسیدیم میبینم از زمستون هم سردتره

خلاصه ظهر جمعه راه افتادیم واسه ناهار به اونجا رسیدیم و عصر هم باغ گلشن رو رفتیم که واقعا دیدنی و قشنگ بود ولی حیف که پلیکاناش تو قفس بودن؛ یادم میاد سری قبل که رفته بودم اونا آزاد کنار دریاچه بودند و میتونستیم تماشاکنیم الان که تو قفس که بماند و یه بوی گندی کل اطرافشون رو گرفته بود که نمیشد نزدیک بشی ولی باهمون حال کیانا که دل ازشون نمیکند.

بعد هم رفتیم دور فلکه مغازه ها رو تماشا کردیم و بعدش هم امامزاده .... ولی من که توفیق زیارت درست و حسابی پیدا نکردم شماها تو ماشین خوابیدین و مجبور شدم بمونم که یه نیم ساعتی بخوابین بعد هم با بابایی بغلتون کردیم و رفتیم امامزاده... با عجله فقط یه دوری اونجا زدیم و رفتیم مهمانسرا

شب که میخواستیم بخوابیم اینقدر که شما دوتا فضولی میکردین و از این سوییت به اون سوییت میرفتین که منم عاصی شدم برقا رو خاموش کردم که بخوابیم و این شد که کیانا پاش به متکا گیر کرد و سرش خورد به لبه ی تخت...

اینقدر گریه ش بدجور بود که ترسیدم نکنه باز مثل ملینا شده باشه؛ با عجله رفتم برق و روشن کردم که دیدم به خیر گذشت؛ دقیقا همون ابرویی که از ملینا بخیه خورد؛ اینم کبود شده بود و ورم کرد اما زخم نشد

بعد هم مثل بچه های خوب اومدین کنارم دراز کشیدین و بعداز کمی این ور اون ور شدن خوابیدین

روز بعد هم رفتیم چشمه ی مرتضی علی.... خودم اینقدر تعریف اونجا رو میکردم با اینکه نرفته بودم و از بقیه شنیده بودم ولی وقتی رسیدیم و یه مسیرشو رفتیم اونقدر به دلم ننشست...

شاید چون نگهداری از بچه ها هم بود؛ با اینکه بقیه هم کمک میکردن... یه جاهایی ملینا رو پشت باباش بود و کیانا هم بغل عمورضا

ولی در کل سفر خوبی بود.... عصرش هم برگشتیم ناهار رو بین راه خوردیم و اومدیم به سمت شهرمون.

روز 13 بدر هم چون شبش خیلی بارون اومده بود همه ی زمینا خیس بود رفتیم باغ عمورضا و صبح که بارونی بود تو خونه بودیم عصرش رفتیم بیرون.

روز جمعه هم دایی یدی و علیرضا و مادرجون راه افتادن به سمت مشهد و یکشنبه شب هم دایی یدی پرواز به اون دوردورا...

امسال رو بین همکارام سال عروس اسم گذاشتیم و یه چند مورد عروسی هم بوده و انشالله که واسه دایی یدالله و وحیده هم امسال سال عروسی باشهخندونک(البته دور از گوشاشونچشمک)

انشالله که همه عاقبت بخیر و سلامت باشیم

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 / 1 / 1394ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط مامان مریم|

2 سال پیش تو همیچین روزی ودقیقا همین ساعت بود که چشم به دنیا گشودی عزیزم...

و من واسه بار دوم مادر شدم واسه بار دوم سزارین شدم و مثل خیلی از مادرها با تجربه ای بیشتر و تحملی کم و بیش بیشتر با فرزند دومم بعد از یک روز بستری تو بیمارستان وارد خونه شدم...

والان در سن دوسالگی در حال درآوردن دندونای نیشت هستی و بی نهایت بهونه گیرشدی

و از طرفی هم درحال ترکیخندونک ( به قول عمه ت) دیگه دارم از ج.ی.ج.ی اتاقی ترکت میدم

ولی خب اونقدر که بقیه منو ترسونده بودند سخت نبود اما هنوز بعد از ده روز بازم موقع خواب بهت شیر میدم دلم واست میسوزه... هرکی ازت میپرسه دی دی اتاقی چی شده؟!!! میگی : دی دی توش (تُرش)

 

 

نوشته شده در شنبه 25 / 11 / 1393ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط مامان مریم|

چهل و دوماهگی یا به عبارتی سه ونیم سالگیت مبارک گل قشنگم؛ دوستت دارم دخترم

امروز 5 بهمن واسه من یه جورایی مهمه؛ یعنی تاریخش بدجور تو ذهنم مونده

5بهمن سال90 که ملینا 6 ماهه میشد من باید میرفتم سرکار .... چقدر اونوقت یادمه که استرس داشتم که تورو کجا بذارم و هر روزش واسم اندازه یک ماه میگذشت

الان در سه و نیم سالگیت احساس میکنم خیلی درک و فهمت بالاتر رفته و من تو بیشتر مسائل راحتترم باهات.

کارهاتو به درستی انجام میدی و واسه بیرون رفتن حتما باید لباس خوشگل داشته باشی و موهاتم اصرار میکنی که شونه بزنم و ببندم.... یه وقتایی که من حوصله ندارم یا مثلا خونه مادرجون میخوایم بریم میگم مهم نیست میگی نه موهامو خوشگل کن...

موهات هم بلند شده و راضی نمیشی که کوتاه کنیم و چقدر دوست داری موهات صاف و بلند باشه ولی متاسفانه موهات چون خیلی فره هرچی هم بلند بشه مشخص نمیشه... این موهای فرفری تو از خاله هات و مامان خودم به ارث بردی، موهای من اینجور فرفری نیستغمگین

یه روز به من گفتی مامان بیا کله ی خودتو بکن کله ی منم بکن.... تعجب

گفتم خب بعد چیکار کنم کله هاروخندونک

میگی بیا کله ی خودتو بذار رو بدن من کله ی من مال توقه قهه

و همینطور لباس پوشیدنات هم با قبل خیلی فرق کرده، مثل اینکه اینجا نوشتنم باعث شد خودبه خود تغییراتی در ملینا ایجاد بشه؛ کسی که امکان نداشت به جایی که برسیم لباس راحتی نپوشه حالا همش تو خونه هم میخواد با ساپورت و سارافون باشه

اینم از این.....بای بای

نوشته شده در يکشنبه 5 / 11 / 1393ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط مامان مریم|



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 1 / 9 / 1393ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط مامان مریم|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 5 / 7 / 1393ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط مامان مریم|

کیانا:

این روزها حسابی با خواهرش شیطونی میکنن؛ و گه گاهی هم لجبازی و دعوا سر یه اسباب بازی ناچیز!

از دندونا که 8 تای جلو کامل دراومده با یه دندون آسیاب

از حرف زدن هم کلمه کلمه میگی... بات(باد)  بَق(برق)  غذا وقتی بهت میدم آخرش بلند میشی و میگی:بس... فدات بشم

به دایی هم که میگی: دا   البته به پسرای جوون هم دا میگی. دایی مصطفی که عاشق این دا گفتنت شده بود.

جدیدا عاشق نقاشی کشیدن شدی، به تقلید از ملینا که ماشالله نقاشیش خیلی هم خوب شده

ولی تو کتاب خوندن مثل ملینا نمیشینی که واست بخونم و دقت کنی سریع کتاب رو از دستم میگیری و سریع ورق میزنی و گاهی اوقات پاره میکنی که بخاطر همین کمتر کتاب دم دستت میذارم.

کلا عاشق پوست کندن و پاره کردن و ریزریز کردنی.... مشهد که بودیم خونه ی دایی علی هر چندوقتی زن داییت بلند میشد و میگفت وای صدای جلزوولز میاد غذا داره میسوزه؛ اینقدر میخندیدیم چندبار این صحنه تکرار میشد که میرفت تو آشپزخونه میدید کیانا کنار سبد سیب زمینی پیاز ایستاده و داره پوست های پیازها رو میکنه؛ صدایی که ایجاد میشد دقیقا مثل سوختن غذا بود

سیب زمینی که آبپز میکنم با اینکه روی میز میذارم یا روی کابینت و پوست میکنم تا میای میبینی اینقدر گیر میدی که بهت بدم و خودت بشینی پوست بکنی .... دستمال کاغذی که نگو اینقدر همه جا یادگاری گذاشتی که تا ازت غافل میشدیم یه جعبه دستمال رو ریزریز میکردی

خودت هم ریزه میزه ای و همه سنجد صدات میزنن و ازکارایی که نیاز به ریز بینی داره خوشت میاد

قبلا از سرکار که برمیگشتم خودتو مینداختی بغلم و دی دی ، دی دی میکردی تا بهت نمیدادم نمیذاشتی لباسامو دربیارم، ولی حالا اگه بیدار باشی میای بغلم و بعد دیگه میری سراغ بازیت

درکل خیلی وابسته به دی دی شدی غذاخوردنت کاش خوب میبود اونجوری غصه نداشتم ولی همچنان کم خوراک و لاغری نفسکم

ملینا:

یه چندوقتی هست که خیلی بهونه گیری میکنی؛ خیلی ها میگن اقتضای سنشه و هم اینکه بخاطر کیانا که هست باهم لجبازی میکنن و کلافه میشه؛ و یه مقدارش هم از کمبود آهن و ویتامینه ... که البته همه ی اینا صحیحه و دارم سعی میکنم بیشتر از قبل روی تغذیه و مکمل غذاییت و روابطت با کیانا کار کنم.

یه چندوقت بهونه میاوردی که خروس میخوام و خیلی جدی روی حرفت پافشاری میکردی ... بابات یه روز رفت و چهارتا بلدرچین گرفت آورد تو حیاط.... خوبه که سرگرم میشین ولی به کثیف کاری هاش نمیارزه چون همش میخوای که بیان بیرون و بغلش کنی یه بساطی داریم تو همین یه هفته ای که اینا رو آورده خود بابایی دیگه کلافه شده و باید یه جوری که متوجه نشی اینارو پس بدیم تا شماها مریض نشدین

و اما داستان های ما و ملینا همچنان ادامه داره؛ یه روز فیل میخواست از ما!!! فیل اسباب بازی هم نه، فیل واقعی

خیلی دوست دارم بفرستمش مهد که انرژی شو اونجا تخلیه کنه و باهمسن و سالاش بازی کنه ولی اون هم دغدغه های خاص خودش رو داره و فعلا چون کیانا نیاز به پرستار داره مجبورم این گزینه رو بذارم کنار تا انشالله بعدا خدا چی بخواد.

کلا این دخمل بازیگوش ما دوستدار هرچی حیوونه... اسم بیشتر حیوونارو هم بلده و تو دفترش هم همیشه نقاشیشون میکنه... انشالله اگه بشه عکساشم میذارم

حیوون دوستیش که به باباش رفته اما نقاشی دوستیش به مامانشراضی

یه روز هم ملینا خانوم بامن اومد سرکارم. اون روز خزانه کار داشتم و ساعت 11 میخواستم برم دانشگاه باخودم بردمش؛ البته اون روز همون چندساعتی که سرکارم بودم خیلی درگیر بودم و باید یه چیزی تحویل میدادم که برخلاف تصورم ملینا هم خیلی خانوم بود و وسط اتاق واسش موکت پهن کردم و همکارم پیشش نشست واسش نقاشی میکشید و باهم سرگرم بودن. اینقدر خوشحال بود که سوار ماشین که شد میگه حالا بریم پیش خاله زهرا و کیانا واسشون تعریف کنم من امروز اومدم کار مامانیزیبا

ملینا بیشتر از کیانا به من وابسته ست اونم بخاطر زمان بچه گیش.... الان شب ها من و کیانا تو اتاق میخوابیم ملینا و باباش تو هال؛ چون اگه تویه اتاق بخوابیم تا نصف شب متکا بازی میکنین... خلاصه بعضی شبا که کیانا زودتر میخوابه جرات نمیکنم بیام تو حال یه آبی بخورم چون ملینا تا منو میبینه سریع میاد بغلم و خواهش و التماس که پیشش بخوابم...منم دلم واسش میسوزه میام؛ آخه همیشه دیر میخوابی واسه همین اگه بیدار باشم که خوابت ببره و بعد برم بخوابم دیگه خواب از سرم میپره،تو هم که منو میبینی بیشتر سخنرانیت گل میکنه.

دو هفته اول شهریور دایی یدالله از آلمان اومد و بعد 7ماه دیدیمش؛ حسابی لاغر شده بود

و هفته ی بعدش که مامان اینا با دایی رفتن مشهد که بقیه رو هم ببینه، پرستار بچه ها هم رفت مسافرت و همزمان ننه و باباحاجی هم رفتن مشهد.... خلاصه ماهم یه هفته ی پرکار داشتیم که یه روز هم نمیتونستم مرخصی بگیرم

دیگه باهر سختی که بود گذشت.... دو روز خونه عمه بودین و سه روز دیگه یه روز خونه ی خودمون و خاله ها اومدن پیشتون و دوروز دیگه خونه ی خاله ها.

حسابی همه شون سرگرم بودن. یه روز که بین روز زنگ زدم دیدم خاله مینا برداشت با کلی نفس نفس زدن؛ بعدهم یه کلمه بامن حرف میزد یه کلمه با بقیه... دربین دیدم میگه آی بگیرین ازش و خنده..... میگه پیاله پر از دونه های انگور دست کیانا بود همه رو پرت کرد هوا و پخش و پلا شد تو حال

میگن از صبح فقط دنبالشون میدویم که ریخت و پاش هارو جمع کنیم یه موقعی خنده مون میگیره که دوتا وروجک چطور همه مونو به رقص آوردن.

با همه ی این تفاسیر خدا نعمت سلامتی رو از هیچ خانواده ای دریغ نکنه.... الهی آمین

نوشته شده در شنبه 29 / 6 / 1393ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط مامان مریم|

تابستون پارسال یهو تصمیم مسافرت گرفتیم و با خاله مینا و مادرجون و دایی هات رفتیم مسافرت، که خیلی به ما که خوش گذشت؛ اما امسال هرچی تلاش کردیم که کسی برنامه ش جور بشه و با ما بیاد نشد که نشد.... البته بابایی بیشتر علاقه داشت که بریم شمال، من که میدونستم با وجود شماها سخته و نمیتونیم امسال بریم

خلاصه بابایی دوهفته مرخصی گرفت و راهی مشهد شدیم سه روز که اونجا بودیم همش اصرار داشت که بریم شمال بسه مشهد بودیم ولی من قبول نمیکردم.... خلاصه طبق معمول همیشه که کوتاه میام اینبار هم برخلاف میلم راضی شدیم که تنهایی بریم ولی موقع رفتن به دایی مصطفی و خانمش اصرار کردیم که لااقل اونا با ما بیان و طفلی ها با وجود کار زیادشون که هردوشون درگیر پایان نامه های دکتراشونن راضی شدن و بار سفر بستن....

دانشگاه یه امکان رفاهی واسمون گذاشته بود که سه شب بریم رامسر و سه شب بندر انزلی ؛ هزینه اقامت نصف قیمت میشه... خلاصه با کلی برنامه ریزی و تماس تلفنی تونستیم جور کنیم و راهی رامسر شدیم طوری که 17 مرداد به اونجا رسیدیم

ظهر که رسیدیم اولش رفتیم کنار دریا و شما دوتا حسابی آب بازی کردین و ملینا که از خوشحالی که دریا دیده اصلا مثل یه زندانی از بند آزاد شده دوید به سمت دریا و رفت تو آب، کیانا هم که جدیدا از کارای ملینا تقلید میکنه دنبالش....

من هنوز دپرس بودم بخاطر خستگی راه و اذیتی که تو راه شدیم شب قبل جایی واسه خواب پیدا نکردیم و بماند که تمام شب تو ماشین با شما دوتا وروجک چجوری گذشت.

بعد دریا رفتیم ویلارو پیدا کردیم و سوییت خودمون رو تحویل گرفتیم .... ناهار خوردیم و همه خوابیدیم یه 3-4 ساعتی

بعد هم تو خونه تا آخر شب اینقدر فضولی کردین که ساعت 12 شب اون اتفاق لعنتی افتاد و حال هممون گرفته شد...

باهم میدویدین و خنده و شادی.... همون لحظه میخواستم بیام و بگم خیلی بدوبدو نکنین که اینجا کوچیکه زمین میخورین که دیدم صدای گریه ملینا بلند شد و بابایی اومد بلندت کرد که بغلت کنه دید تمام صورتت پر خونه

من که دل دیدنش رو نداشتم و بابایی رو دیدم که تو رو انداخت بغل دایی و همش روشو از اون ور میکرد و تو صورتش میزد و داد میکشید....

اومدم یه نگاه انداختم دلم ریش شد؛ ابروت از وسط چاک خورده بود طوری که گوشتای سفید داخلش دیده میشد... به سرو صورتم میزدم

دایی و زن دایی صورتتو شستن و دستمال گذاشتن روی زخم و بابا و دایی بردنت بیمارستان...

اونجاهم چون دکتر جراح نبود فقط یه پانسمان روش گذاشتن و گفتن فردا صبح بیارین بخیه بزنن...

آوردنش خونه؛ خوابیده بود... صورتش کبود بود و بوی خون و مواد شوینده میداد

تمام شب مراقب بودم که خودتو به پهلو نکنی و پانسمان برداشته نشه...

صبح 7.30 با بابایی برداشتیمت بردیم بیمارستان و منتظر که دکتر بخیه بزنه. ساعت 10 دکتر سرش خلوت شد و من و ملینا تو اتاق عمل تنها بودیم و مثلا دلداریش میدادم و باهاش حرف میزدم.

دکتر اومد و آمپول بیحسی تو دستش؛ من که میخواستم برم بیرون که اون صحنه رو نبینم ولی اون لحظه هیچ کس نبود که بالاسرت باشه؛

آمپول بیحسی رو به چند جای زخمت زد تا آخرش تحمل کردم ولی وقتی تمام شد فشارم افتاد پایین و داشتم از حال میرفتم که با کمک دکتر و بابایی رفتم روی صندلی گوشه اتاق نشستم و تمام وقت گریه میکردم

دکتر همش میگفت چه دختر صبوری دارین بچه های دیگه تو این موقعیت بیمارستان رو رو سرشون میذارن و باید 5 نفر بگیره که من بتونم بخیه بزنم ولی این چقدر خانومه و چقدر صبور که هیچی نمیگه بااینکه بالای چشمش هم هست

خداروشکر که به چشمت آسیبی نرسید؛ زیبایی در مقابل آسیب یه عضوی از بدن اون هم چشم اصلا چیزی نیست....

دکتر که خیلی امیدواری داد که بعد یه ماه اصلا از فاصله 1 متری به بعد مشخص نمیشه

ولی وقتی دکتر کارش تمام شد اومدم بالاسرت داشت پانسمان میکرد که تا منو دیدی بغضت ترکید و شروع کردی به گریه

قربونت برم که اینقدر دختر خوبی بودی و اذیتمون نکردی، تو بغلم بودی و دیرت میشد که از بیمارستان بریم بیرون؛ عزیزم خودمم همون حالو داشتم و سریع اومدیم و رفتیم خونه

من که دیگه حس موندن نداشتم و همش میگفتم میخوام با هواپیما برگردم؛ که از شانس بدم بلیط گیرم نکرد.

سه روز رامسر رو موندیم ولی با دلی پر و آه و افسوسی که چرا اینجوری شد من همش میگفتم کاش به زور محمود رو راضی میکردم که از تصمیمش صرف نظر کنه، ولی بازم خداروشکر که اتفاق بدتری نیفتاد و از اون به بعد همش تو راه صدقه میدادیم.

کلا از وقتی که راهی سفر شدیم هر روز یه اتفاق ناگواری واسه ملینا می افتاد و ما عبرت نمیگرفتیم که صدقه بدیم اصلا انگار فراموشی بهمون دست داده بود.و آخر هم به اون اتفاق ختم شد

وقتی رسیدیم مشهد تازه اونجا بود که خواهر و برادرام از قضیه باخبر شدن و تا 4 روز بعد که اونجا بودیم به مامان و بقیه که بیرجند انتظارمون رو میکشیدن هم چیزی نگفتیم

لحظه ای که خونه ی مادرجون بودیم و خاله مینا اومد بغلت کرد هنوز جلوی چشمامه؛ وقتی بغلت کردو میخواست بوست کنه چشاش گرد شد و خنده رو لباش خشکید... صداش عوض شد همش میگفت ملی چی شده؛ الهی بمیرم چیکارت شده....

همه میگن باید بیشتر مراقبشون باشید خیلی بچه هاتون شیطونن و مدام میدون؛ ولی بنظر من پدرومادر هر کارم که بکنن نمیتونن جلوی یکسری اتفاقات رو بگیرن؛ شما که میدوین من اگه دنبالتون راه بیفتم که بدتر میشه. بعدشم شما بچه ها واقعا انرژی و توان مضاعف دارین و خستگی ناپذیرین؛ ما هرچقدرهم تلاش کنیم به پای شماها نمیرسیم

این بود مسافرت امسال ما؛ که خداروشکر به خیر گذشت....

عکس ها در ادامه ی مطلب


 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 3 / 6 / 1393ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط مامان مریم|

دختر عزیزم, ملینای خانومم؛دتولد سه ساگیت مبارک .... یک روز تاخیر منو به حساب بی فکریم نذار خوشگلم, همیشه عاشقتم و از خدای بزرگ سلامتی تو میخوام, این پست رو هم با گوشیم دارم میذارم:-*

نوشته شده در سه شنبه 7 / 5 / 1393ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط مامان مریم|

میدونم که مدت طولانی میشه که اینجا چیزی ننوشتم؛ الانم که دارم مینویسم اول وقت اداریه و سرکارمم؛ تو خونه که حسابی درگیرم با شما فسقلی ها....

خدا شمارو حفظ کنه واسه مون؛ همه ی بچه ها رو سالم زیر سایه ی پدرومادرش داشته باشه(آمین)؛ ولی شماها خیلی خیلی شیطونین. هرچی بگم کم گفتم

توخونه یه لحظه به حال خودم نیستم هرجا میرم دوتا جوجه دنبالمه، در یخچال باز میکنم دوتا سردیگه هم میان تو ببینن چی برمیدارم یا چی میتونن بردارن بخورن، آب خالی میکنم دوتایی شون آب آب میکنن تا میاام بهشون آب بدم خودمم یه ذره آب بخورم که یه دفه میبینم کیانا لیوان آبو رو سرامیک چپه کرده و با دستش میزنه روش و میخواد سرسره بازی کنه، پارچه میارم که تمیز کنم کیانا اشاره میکنه که بده به من که پاک کنم دستمال بهش میدم ملینا ازاون طرف صدا میزنه که مامان صندلی بذار که میخوام لیوانمو بشورم، دستامو بشورم.....

باز دوباره همه جا خیس آب میشه و همینطور لباسای ملینا که باید عوض بشه تازه اگه به همینقدر راضی بشن و نخوان آب بازی کنن که معمولا دو تا کاسه آب میذارن جلوشون و روی همدیگه آب میپاشن؛ گاهی اوقات از خستگی، میذارم هرکار دلشون میخواد بکنن بعد لباساشون رو عوض میکنم

و هنوز تازه سرجام ننشستم که ملینا صدا میزنه مامان بیا بریم خیاط(حیاط)

دوتایی شون میرن حیاط و منم که باید دنبالشون برم ملینا سوار موتورش میشه و چنددور دور حیاط میزنه و کیانا هم مدام از لبه ی باغچه میره بالا و میاد پایین؛ از این کارا که خسته میشن تاب بازی میکنیم، ملینا و کیانا سوار میشن من تابشون میدم باز کیانا تنها سواره و ملینا تابش میده.... و آخر سر هم آب بازی.....

الان چندروزه که از شروع ماه مبارک رمضون میگذره و من امسال هم توفیق گرفتن روزه رو نداشتم.... البته کیانا دیگه بزرگ شده و به قول خیلی از قدیمی ها غذاخوره و میتونین روزه بگیرین؛ ولی خودم اصلا در توانم نمیبینم یعنی اگرم بخوام بگیرم ازسرکار که میام جونی ندارم که بخوام به بچه هام برسم، انشالله بعدا که کیاناجون رو از شیر گرفتم بخاطر سایز کم کردنم که شده قرضشو ادا میکنم.

ملینای شیرین زبونمم یه وقتایی از لجبازی جونمو به لبم میرسونه اما یه وقتایی هم اینقدر خانوم و مودب میشه که میخوام بخورمش.... خودش میگه من دیگه بزرگ شدم دیگه این کارو نمیکنم باز من که تایید میکنم خودشم با یه حالت خاصی میگه: آره ...

صبح که کیانا بیدار میشه میره بالاسرش و با خوشحالی باهاش سلام میکنه و باهم دست میزنن و بعد هم دستشو میگیره و اونم که طبق معمول آب آب میکنه ملینا هم میگه : جان عزیزم آب میخوای، بیا بریم بِخِت (بهت) آب بدم.... تا یه چند ساعتی از صبح باهم خیلی خوبن و بازی میکنن ولی به ساعت خوابشون که نزدیک میشه فقط به همدیگه گیر میدن، ملینا جدیدا عادت کرده کیانارو بغل کنه و اونم که بدش میاد به گریه میفته یا هم که میخواد دستشو بگیره با هم بدون.

خلاصه اینجور بساطی داریم ما..... به قول ملینا: چه مامانی دارم من..... یا: چه کیانای فوفولی دارم من

اینم چندتا از کلمات ملینا که منحصربه فرده:

دشوشی: دستشویی

دوپسَند: گوسفند

گزگاله: بزغاله

آسَپوزه: آشپزخونه

کالیسکا: تایر ماشین

آماس: آدامس

لباسا رفتن: وقتی لباسشویی رو خشک کن قرار داره و لباسا دراثر چرخیدن دیده نمیشن

گفتم لباسشویی یاد اون روزی افتادم که خاله مینا تعریف میکرد؛ یه روز صبح لباسارو میذاره تو لباسشویی و روشنش میکنه هنوز یه چنددور که میزنه میبینه یه صدای عجیب غریبی میاد از صدای دکمه و اینا بیشتره خلاصه زود خاموش میکنه و لباسارو در میاره که میبینه یه لیوان شیشه ای بین لباساست. یه کم که فکر میکنه میفهمه که فقط میتونه کار ملینا و کیانا باشه؛ بله ما شب قبلش اونجا بودیم

البته خودمون دیگه عادت کردیم اگه کنترلی چیزی گم بشه اولین جایی که دنبالش میگردیم داخل لباسشوییه.

خب دیگه واسه امروز کافیهبای بای

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 / 4 / 1393ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط مامان مریم|


آخرين مطالب
» 3 سالگیت مبارک کیانای من
» درآستانه ی سه سالگی
» خواهرانه
» مرداد 94
» چهار ساله ی شیرینم
» مامان نرو سرکار
» سال1394
» دوسالگیت مبارک کیانای نازم
» 3.5 سالگیت مبارک ملیناجونم
» دخترانه ها به روایت تصویر
» عکس ها
» شهریور93
» مسافرت تابستان 93
» ۳سالگی ملینا
» ملینادر36ماهگی + کیانا در17 ماهگی
» جمعه ها به در
» جنب و جوش زندگی در15 ماهگی کیاناجون
» بهار93
» عکس
» یکسالگیت مبارک گل کوچولوی من
Design By : Pars Skin