
دیروز تولد حضرت فاطمه(س) یعنی روز بزرگداشت مقام زن و روز مادر بود.
من هم از امسال تا وقتی که خدا یاری کنه و در توانم باشه سعی خواهم کرد که مادر خوبی واست باشم و لیاقت این نام مبارک رو داشته باشم.
از وقتی که تو پا به عرصه ی زندگی مون گذاشتی من خودم رو فراموش کردم، احساس سرما و گرمای من با وجود تو سنجیده میشه و گرسنگی و تشنگیم با دیدن روی ماهت از یاد میره...
تا به حال به نظر خودم کوتاهی در حقت نکردم فقط بزرگترین ظلمی که بهت میکنم اینکه 6-7 ساعت در روز رو کنارت نیستم و اون هم درست سال اول زندگیت که نیاز بیشتری به وجودم داری...
شاید اگه خواست خدا این میشد و ما دیرتر تو رو میداشتیم شاید این مشکل حل میشدو من میتونستم چندسال مرخصی بدون حقوق بگیرم اما حیف... و اما هیچ وقت در مصلحت خدا نباید تردید کرد ما که همیشه میگیم و خواهیم گفت: راضییم به رضای حق....
کلام آخر: با تاخیر روز مادر رو به همه ی دوستای گل، مامان خودم و مامانای عزیز ایرانمون تبریک میگم.
خدا سایه ی هیچ مادری رو از سر فرزنداش کم نکنه
موضوع : مناسبت ها

یکی از دوستان مسابقه ای گذاشته با عنوان بامزه ترین عکس نی نی
اینم عکس ملیناست که من تو مسابقه گذاشتم... دوستای عزیز که میخوان به ملینا رای بدن به این آدرس برن:
http://raeenblog.persianblog.ir/post/85/
و اما این روزهای ملینا:
روز پنج شنبه با هم رفتیم جشن تولد فاطمه(دختر الهام جون) و اونجا از همه آروم تر و خانوم تر تو بودی و فقط با هر آهنگی که میامد نانای میکردی و دست میزدی واسه بقیه که میرقصیدن.
خیلی بهمون خوش گذشت ولی وقتی از اونجا رفتیم خونه باباحاجی دوباره آبریزش بینی داشتی.... اینقدر اعصابم خورد شد که نگو. رفتم تو فکر که آخه چرا دوباره سرماخوردگی!!!
اینقدر گیج بودم که غذاتو خواستم بهت بدم نذاشتم سرد بشه و قاشق اول رو که بهت دادم دیدم دهنت سوخت. مامان جون هم اونجا بودن و مامان بزرگت باهام دعوا کرد که چرا دهان بچه رو سوزوندی چه مادری هستی.... اصلن هیچی نمیفهمیدم
روز جمعه هم از صبح آبریزش بینی و عصر هم که از یه چشمت آب می دادخیلی ترسیدم که نکنه باز مجرای اشکت بسته شده و ....
یکی میگه حساسیت فصلیه یکی میگه شاید از دندوناشه... خلاصه امروز میبرمت دکتر ببینم چیه، آخه تو این هوا سرماخوردگی عجیبه!
چندروز مرخصی گرفتم و میدونم که اعصاب واسه مدیرم نذاشتم با این مرخصی هام.
روز شهادت حضرت فاطمه(س) که از نوقند برگشتیم واسه اولین بار کلمه ی ماما رو تکرار کردی و تا چند روز تیکه کلامت همین بود... از اون روز هم کلمات جدید میگی و من و بابایی حسابی خوشحال و متعجب میشیم البته!
تیکی تیکی...... که موقع نانای کردن تبدیل میشد به تیکس تیکس
دیروز هم با اینکه حالت خوب نبود ولی از حرف زدن و فضولی کم نمیاوردی: یبویی... یبویی
حالا دیگه گوشی موبایل من که سبک تره برمیداری جای گوشت میذاری و میگی: آیی... یایی و چند لحظه ای مکث میکنی و دوباره کلمات نامفهوم دیگه ای میگی نمیدونم با کی شاید با شوهرت داری حرف میزنی چون بعضی اوقات صداتو بلند میکنی
وقتی هم که روی زمین دراز میکشم سریع میای و از من بالا میری، خودتو میرسونی به صورتم و تو لُپم میزنی میگم آخ، وروجک میخنده و دوباره میزنه.
الان دیگه بعضی کلمات رو متوجه میشی... میگم بیا پیشم میای.... میگم برو توپ تو بیار بازی کنیم میری به طرف توپ و به سمت من پرتاب میکنی، من نمیدونم چجوری فدای تو بشم دختر نازنینم
یه سری عکس در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
موضوع : خاطره + عکس
واژه ی 9 رو که میشنوم ناخودآگاه یاد دوران بارداریم میفتم.... الان تو دقیقا 2 تا 9 ماه از زندگانی واقعیت میگذره.
این روزا هرکی حالتو میپرسه سریع میگم: خوبه فقط حسابی فضول و شیطون شده....
4دست و پا به تمام اتاق ها سرک میکشی و هرچیز جدیدی میبینی حالا میخواد بالای سقف اتاق باشه میخوای که بهش برسی.
وسایل رو میگیری و بلند میشی و یکسره باید دنبالت باشم که اتفاقی واست نیفته. آخر شب دیگه واقعن خسته میشم و از پادرد نمیتونم راه برم.
دقیقا از وقتی که بیدار میشی یعنی چشمات باز میشه سرتو بلند میکنی با یه حرکت سریع سر جات میشینی و بلافاصله 4دست وپا به طرف لبه ی تخت و منم که اگه خواب باشم باید با سرعت برق خودمو سرحال کنم و بپرم دنبالت.... و این شیطنت ها و تحرکت ادامه داره تا وقتی که دوباره بخوابی. یه بار که دقیق شدم دیدم حتی یه ثانیه اعضای بدنت درحال استراحت نیست.
این روزا شیرخوردنت هم دیدنی شده.... چند قُلُپ میخوری و سرجات میشینی و با حالت 4دست و پا برمیگردی به طرف شیرت و مثل بره ها شیر میخوری
از هفته ی پیش که مجدد سرماخوردی دیگه مهد نبردمت و از این به بعد شاید هفته ای یه روز ببرمت بخاطر بعضی موارد نادرستی که ازشون دیدم دیگه واسه اون یه ماهی هم که گذاشتمت مهد عذاب وجدان دارم.
ولی خب باید به فکر یه راه حل اساسی باشیم که اونم گرفتن پرستاره. امیدوارم هر چه زودتر این قضیه حل بشه و خیالم از بابت تو راحت باشه.
قربون بازیگوشیات برم که تا میبینی کسی میخواد باهات بازی کنه شروع میکنی به 4دست و پا رفتن و میخوای که اون طرف هم مثل تو 4دست و پا دنبالت کنه و تو فرار کنی.... خیلی از این بازی ذوق میکنی و میخندی. هر چند قدمی که میری یه نگاه به پشت سر میندازی ببینی دنبالت میاد.
وقتی چیزی خطرناک پیدا میکنی و میخوام از دستت بگیرم زود دستتو میبری پشتت قایم میکنی که : نیگا کن هیچی نیست!
فدای دختر سرخوشم برم که تا صدای آهنگ میاد شروع میکنه به تکون تکون خوردن و دست زدن و شادی.... وقتی هم که سوار ماشینیم و حوصله ی تکون خوردن نداری یه رقص شکم میری که بیا و ببین! اون لحظات تموم غم و غصه هام فراموشم میشه و منم با تو شروع میکنم به خنده و مسخره بازی ....
وقتی که خیلی ذوق میکنم از حرکاتت و نمی دونم که چجوری خودمو تخلیه کنم بغلت میکنم و بهت میزنم
(البته آروم به پشتت میزنم که خودتم خوشت میاد ناقلا)
4شنبه هم که طبق برنامه مون رفتیم نوقند و حسابی خوش گذشت.... بعد از مدتها تنوع خوبی واسه من بود
تو رو گذاشتم پیش خاله زهرا و با بابایی و خاله مینا و.... رفتیم پیاده روی بارون هم که میومد حسابی حال کردم. اینقدر راه رفتیم زیر بارونا که مثل موش آبکشیده شدیم... چه صفایی داشت روستا
عکسهای جدیدتم هنوز وارد کامپیوتر نکردم چون کامی ویروسی شده و ممُوری دوربین رو نمشناسه و من و بابایی هم که استاد کامپیوتر! این شد که تا اطلاع ثانوی عکس نمیتونم بذارم تا بگم دایی بیاد یه نیگا بهش بندازه
موضوع : زندگانی
دخی جونم سلام
تعطیلات عید هم تموم شد و دوباره برگشتیم به زندگی و روال عادیش.
این 3 روز که رفتم سرکار تو رو خونه ی مامان جون گذاشتمت چون میدونستم مهد بعداز سه هفته تعطیلی خیلی سرد خواهد بود که حدسم درست هم بود.
تو این چند روز تو پیش دایی هات بودی و اونا هم با تو سرگرم بودن و از خونه بیرون نمیرفتند. تو هم که روز به روز شیطون تر و پر جنب و جوش تر میشی
از پیشرفت هات بگم که خیلی وقته به سرعت برق و باد سینه خیز میری و از حالت دراز کشیده بلند میشی و میشینی و همینطور عکسشو که اینو زودتر از اون یکی یاد گرفتی
و اصلا یه جا آروم و قرار نداری فقط میخوای یه جایی رو بگیری و بلند شی
گوشی تلفن رو که بهت میدم بعضی اوقات شروع میکنی با صدای بلند صحبت کردن خیلی جدی.
من فکر نمیکردم که وقتی باهات حرف میزنم تو از حرفام چیزی رو متوجه بشی ولی یه شب از تعجب چشام باز موند، شایدم اتفاقی بود. درهر حال، من روی زمین نشسته بودم و تو توی روروئکت بودی و داشتم یه کاری انجام میدادم توهم هی دور و برم میچرخیدی و روروئکتو به پاهام میزدی، کلافه شدم با چشمام به عروسکت که روی مبل پشت سرت بود اشاره کردم و گفتم برو عروسکتو بردار باهاش بازی کن، دودفعه که این جمله رو گفتم و با حیرت تمام دیدم که برگشتی به عقب و دقیقا رفتی جای عروسکت که برداریش... اینقدر ذوق کردم که نگو
لذت بازی کردنت اینه که دوتا وسیله رو محکم بهم بکوبونی تا صدا بده... و وقتی از یه اسباب بازی خسته میشی شروع میکنی به پرتاب کردنش از یه بلندی، مثلا اگه روی پای کسی باشی میندازی روی زمین و اینقدر خم میشی به طرف اون وسیله که هرکی باشه دلش میسوزه و خم میشه واست برمیداره بهت میده ولی بعد از چند بار تکرار این قضیه میبینه نه این قصه سر دراز داره و تو ول کن نیستی، اینه که بی خیال اون اسباب بازی میشیم
از تحقق اهدافم بگم که در ایام عید سونوی ملیناجونی هم انجام شد و هیچ مشکلی به لطف خدا نبود ولی باید یه آزمایش هم ببریمت.
آتلیه اما موند...
خب دیگه خاطره ی سیزده بدر امسال که با وجود یه دختر کوچولوی شیطون واسه من فقط در حد یه انجام وظیفه بود که بریم و آقای پدر بتونن به تجدید خاطرات و بازی های مورد علاقشون بپردازن، اون هم با فک و فامیل جون جونی خودشون

بقیه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
موضوع :
سلام گل قشنگم؛
باز هم یه سال جدید شروع شد و سال 90 به خاطرات پیوست.
لحظه ی سال تحویل که حدودا 8:44 بود من در حال شیر دادن بهت بودم و همون لحظه که آهنگ سال تحویل از تلویزیون پخش شد تو خواب بودی. خیلی دلم میخواست بیدارباشی و سر سفره هفت سین بشینیم تا سال تحویل هر سه کنارهم باشیم ولی تو شب قبل هم خوب نخوابیده بودی و صبح هم از ساعت 6 بیدار شده بودی.... همش به خاطر این سرماخوردگی که کلافت کرده و نمیتونستی خوب بخوابی.
خلاصه گرفتی خوابیدی تا 10 و ماهم مجبور شدیم خونه بمونیم و بعد که بیدارشدی عید دیدنی مون رو شروع کنیم اول خونه ی باباحاجی رفتیم و بعد خونه ی باباجونت و تاشب اونجا بودیم خاله عذرا از مشهد اومده بودن و شب هم دایی علی اومد
چندروز تعطیلی همش به دید و بازدید گذشت و خیلی پشیمون شدم از اینکه رفتم چون باید خونه میموندم که تو استراحت کنی و خوب بشی ولی هر روز بدتر میشدی تا اینکه آخر هفته گلوت هم چرکی شد؛ هوا هم که یه روز سرد بود یه روز گرم
دایی مهدی هم روز سوم اومد و اینطوری شد که بعد از مدتها خانواده ی 32 نفریمون جمع شدیم.
دختر گلممممممممممممم قربونش برم که نقل مجالس بود و همش شیرین کاری میکرد و خوشحال بود از اینکه دوروبرش شلوغ پلوغه.... همه عاشقت شده بودن؛ آخه تا یکی نگات میکرد یه لبخند خوشگل تحویلش میدادی و واسش دست میزدی.
دایی یداله یه اسم جالب واست گذاشت: :دی
پانیذ هم که یکسره میگفت خیلی نازه من خیلی دوسش دارم بامزه است..... خلاصه با کارات دل همه رو بردی؛
تا صدای آهنگ میاد شروع میکنی به تکون تکون خوردن و آواز خوندن و دست زدن، همه رو باهم انجام میدی آخرم دستاتو میبری بالای سرت انگار میخوای شُکر خدا کنی.
راستی از شنبه این هفته هشت ماهگیت هم تموم شد و وارد ماه نهم زندگی شدی عسلکم
خیلی پر جنب و جوش شدی و تو بغل که یه لحظه آروم نمیگیری و مجبور میشم روی زمین بذارمت که به هر طرف که دلت میخواد بری، تو مهمونی ها پدرمون درمیامد.... ماشالا اجتماعی هم که هستی و هرکی میاد طرفت بلافاصله قبول میکنی که بری بغلش و دودقیقه نگذشته خسته شون میکنی از بس وول میخوری.
وقتی پارچه یا ملحفه میندازم روت خودت با دستات میکشی روی صورتت و نفس نفس میزنی که از روی صورتت برداریم و شروع میکنی به خنده... اگرم از روی صورتت برنداریم خودت برمیداری و نگاهی به اطراف میندازی که با یکی دالی کنی و بخندی؛ الهی فدات بشم که با خنده هات فقط میخوام قورتت بدم بس که موش میشی بااون صورت گردالیت.
عزیزم منو ببخش که امسال فرصت نکردم سفره ی هفت سین پهن کنم چون تو هم مریض بودی و منم حالم گرفته شده بود بخاطر تو.... انشالا سال بعد جبران میکنم.
اینجا آماده شده بودیم بریم خونه ی عمو، که از بس گیج بودم یه لنگ جوراب پات کردم (اونی که میبینی پای راستته جوراب شلواریته)

این عکس هم شکار بود که یه عطسه کردی که شکل بادکنک درست شد

اینجاهم داری نای نای میکنی:




دیروز رفتیم باغ بابای وحیده و چون هوا یه خورده سرد بود من و تو بیشتر تو اتاق بودیم...



موضوع : خاطره + عکس
دختر عزیزم سلام
این آخرین پست سال 90 وبلاگت هست و فقط سریع اومدم که اینجا بنویسم آرزوی خودم رو که از خدا میخوام بهم کمک کنه که بتونم به نحو احسنت از پس نگهداری تو بربیام و مادر خوبی واست باشم.... دیگه اینکه هیچ وقت دلت گرفتار غم و غصه و کدورت نشه ..... تو دختر خوب منی خیلی صبور و خوش اخلاقی امیدوارم همیشه همینطور باشی و من افتخار کنم به داشتن همچین فرزندی
این چند روز آخر سال خیلی اذیت شدی چون کار من و بابایی سنگین شده بود و تا عصر باید محل کارمون میبودیم و توهم که واسه اولین بار سخت سرماخوردی طوری که نمیتونستی شیربخوری و خوب بخوابی.... الهی فدات بشم. تو کسی بودی که اصلا ول کن می می نمیشدی ولی این چندروز من باید به زور بهت شیر میدادم.... خیلی لاغر شدی
انشالا که با پایان گرفتن سال 90 مریضی تو هم به پایان برسه و سال جدید رو با انرژی و سلامتی کامل شروع کنی و سال بعد هم واست پر باشه از خوشی و سعادت و من هم همیشه شاهد خنده ها و رشدکردن های تو باشم.
آرزوی من فقط خوشبختی توست حتی به قیمت پایمال شدن خوشی هایم
سال جدید بر همگی مبارک
بعدا نوشت:
فردا تولد بابایی هم هست و من که طبق معمول فراموش کرده بودم تا اینکه خودش به یادم آورد ولی با این همه کار که سرم ریخته فقط میتونم لحظه ی سال تحویل بهش تبریک بگم تولدش رو
موضوع :
سلام ملینا بانو.....
این روزای آخرسال همه در تکاپوی خرید عید و خونه تکونی و کارهای خاصی هستن که به خونه زندگیشون سروسامون بدن و نو نوار کنن، حالا ما..... کله سحر از خواب پا میشیم دُممون رو میذاریم رو کولمون و از خونه میریم بیرون و ساعتای 7،8 شب به خونه میرسیم و این مدت هم کجاییم!! یکسره سرکار تشریف داریم و از همه ی این جنب و جوش ها به دور.....
آخ اگه من گذاشتم دخترم کارمند بشه، حالا من دیگه یه مدت میشه رفتم و تا حالا بهم سخت نمیگذشته اما حالا میفهمم چقدر زندگی کارمندی سخت و بدجوره. و دیگه نمیتونمم از کارم کنار بکشم.
حالا یه خبر خوشحال کننده هم بگم که امروز جیگرطلای من اولین دندونش درحال نیش زدنه و لثه ی نازنینش از صبح ورم داشت و قرمزبود و دو تا نقطه ی سفید روش پدیدار شده که هنوز تیز نیست ولی تو این چند روز جوونه میزنه....
(یعنی در 7 ماه و 17 روزگی)
یه پیشرفت دیگه هم که با کمک دست و پاهات داری به سمت جلو خودتو میکشی البته چند روزی میشه چون تو قبلا خودتو با پهلو به پهلو چرخیدن به سمت هدفت میرسوندی(لقب زبل خان رو هم چندصباحی از آن خودت کردی) اما حالا خودتو میکشی جلو قربونت برم....
تو مهد یه دوستی داری که هم سن خودته: آیلین ایل بیگی، اون مثل عروسکا کوچیک و البته نازه و به خاطر جثه ی کوچیکش خیلی زودتر از تو شروع به چهاردست و پا کرده ولی مثل تو نمیتونه خودشو روی پاهاش نگه داره و با کمک ما که دستاتو میگیریم و دور خونه رات میبریم اون اینجوری نیست.
یه معذرت خواهی بهت بدهکارم دخترم
هنوز مامان و بابای تنبلت وقت نکردن ببرنت سونو... آخه یه مقدارش بخاطر سردی هواست که نمیدونم انگار خیال گرم شدن نداره... و یه مقدارشم بخاطر گرفتاری های این چندوقت ....
آسایش تو رو هم مختل کردیم صبح که توی مهد نمیتونی بخوابی و عصرهم که فقط اگه چیکار بشه یک ساعت بخوابی ولی خب در عوض این چندروز ساعت 8 الی 9 شب میخوابی تا صبح و من هم بیخیال کارهای خونه میگیرم میخوابم.
امیدوارم این دوهفته ی عید که تعطیل هستم بتونم کارهای عقب موندمو از جمله سونوی ملیناجونی رو انجام بدم، هم اینکه انرژی از دست رفتمو بازیابی کنم، میخوام ببرمت آتلیه ازت عسک خوکشل بگیرن.... اووووووو دیگه اینکه ببرمت حسابی بیرون و از هوای تازه ی بهاری استفاده کنی (دیگه به نهایت پوسیدگی داریم میرسیم والا)
خریدهای عیدمو فقط تو دوروز انجام دادم دوتا پنج شنبه ی گذشته، یه بار با مامان یکتا جونم رفتیم واسه شما دو تا فسقل خرید کردیم و یه بار هم با وحیده جون رفتیم خریدهای خودم.... بابایی که دیگه تعطیل
ولی تا یادم نرفته بگمممممممممممم؛ همه ی این مشکلات و سختی ها فقط با یه خنده ی شیرین تو با اون حرف زدن ها و آواز خوندن های نامفهوم تو واسمون از عسل هم شیرین تر میشه
تو تموم دنیای منی ملینایییییییییییییییییییی
موضوع : زندگانی
سلام یه دونه ی من
عروسک نازنین من..... نمیدونی صبح تا ظهر که ازت دورم بقیه روز رو چیکار میکنم باهات!!! فقط و فقط کنارتم و باهات عشق میکنم دخترم..... عشق
چقدر این روزها واسم شیرین و وصف نشدنیه، فقط با وجود فرشته ای مثل تو... به زندگیمون رنگ و بوی خاصی بخشیدی.
زندگی باتو یه موهبت الهیه که خدا به بنده ای که خودش میدونه لیاقتش رو نداشته داده، خیلی دوسش دارم اون خدای مهربونیه که همیشه چشمش رو رو بدیها و گناههای من بسته و بهترین چیزها رو تو زندگی بهم داده که یکیش تو هستی عزیزدلم....
خب داشتم از عشقم میگفتم که ظهر وقتی از سرکار برمیگردم میرم مهد برمیدارمت و میریم خونه اگه بیدار باشی قید همه ی کارهامو میزنم و میام پیشت دراز میکشم و توهم واسم دست میزنی و شعر میخونی(حالا به زبون خودت) اما خیلی شیرینه شعرات!
اَدَح( د باتشدید) اَبَح ( ب با تشدید) دَ دَح و همینطور پشت سرهم آواهای موزون از خودت میسازی و ردیف میکنی. منم که بوست میکنم یا میخندم خوشت میاد و ادامه میدی یا اینکه تو هم بامن شروع میکنی به خنده. فدای خنده هات بشم که انگار میخوای غش کنی ازبس خندیدی اما اینم یه جور دلبریه دیگه
از فضولیات بگم که تو روروئکت ثابت واینمیستی و تو آشپزخونه اگر باشی که به همه جا و همه چی سرک میکشی اونم تو آشپزخونه ی شلوغ ما که همه چی از جمله کامپیوتر با میزش و دیگر وسایل جانبی توش یافت میشه!
بهت یه تیکه هویچ میدم که هم با لثه هات بازی کنی و هم اینکه چون علاقه داری همه چی تو دهنت کنی چیز مفیدی باشه اما به همه جا میمالونی باز یه گاز میزنی و باز میزنی به در و دیوار و فرش و.... من موندم بس که استرلیزه و بهداشتی هستی در آینده باهات چیکار کنم
اینم از عکسات:

تو این کشوی کابینت دنبال چی هستی من نمیدونم!

دس دسی ملینا:

از این کارا هم بلده دخترم

موضوع : خاطره + عکس
ملینا جونمممممممممممم هفت ماهگیت مبارک عزیزمامان.
البته با یه روز تعجیل
امروز عصر اگه قسمت بشه میخوایم ببریمت دکتر(اگه قسمت بشه!!!) و گوشای نازت رو سوراخ کنیم که دیگه واسه عید بشه گوشواره گوشت کرد.....
این چند هفته خیلی درگیر بودم و حتی وقتی که بخوام مطلب جدید واست بذارم نداشتم و ازطرفی هوا هم سرد بود که هنوز نتونستیم ببریمت سونو
بعضی اوقات تو زندگی آدم مجبور میشه برخلاف تصورش رفتار کنه و بعد که به عقب برمیگرده و یادش میاد که چه برنامه ریزی هایی واسه آیندش داشته میبینه درست داره کاری رو انجام میده که اصلا و ابدا تو مخیلش نمیگنجیده و اگه از بقیه هم این راهکار رو میشنید میگفت..... نههههههههههه این چه کاریه، من که عُمرن این کارو انجام بدم.....
خلاصه از این تفاسیر که بگذریم این شده جریان خودم که از وقتی که فهمیدم تو بخشی از وجودم شدی دغدغه ی الان رو داشتم که بعد از مرخصی زایمانم چطور ازت مراقبت کنم و هنوزم که هنوزه دارم کلنجار میرم.
یعنی اصلن به این که بخوام بذارمت مهد فکر که چی هرکی اسم مهد میاورد میگفتم دشمن منو دخترمه و جای من که نیست این حرفو میزنه..... یا اینکه بچمو از سر راه که نیاوردم ببرمش مهد به کشتن بدمش
و حالا خودم بعد از دو هفته این ور اون ور گذاشتنت فهمیدم از بعضی جهات این راه بهتره که ببرمت مهد.... البته اگه مهد دانشگاه نمیبود بازم قضیه همونجور بود که واست گفتم و اصلا این راهو انتخاب نمیکردم
اینجا چون بهت نزدیکم و میتونم بهت سربزنم و شیرت بدم و اینکه رفت وآمد هم واسم کوتاه شده و باخودم میای و میری خیالم راحته... از حق که نگذریم مربیاتم جوونن و سرحال و خیلی هم اون طور که نشون میدن بچه دوست و مهربون!
حالا خداکنه اینطور باشه که من فکر میکنم و تو اذیت نشی.
روز اول که بردمت اونجا خودم بیشتر از تو احساس غریبی داشتم و هرآن نزدیک بود بزنم زیرگریه، البته توی راه که میامدم محل کارم گریه هم کردم و دلم خیلی واست میسوخت میخواستم برگردم و بردارمت ببرم خونه ی مامان جون اما تحمل کردم و گذاشتم چندروز بگذره، حالا خداروشکر دلم راضی تره و غصه ندارم.
خوبیش اینه که بچه ی شیرخوار غیر از تو دوتا دیگه هستن که یکی همسن تو و اون یکی یک سالشه و تو هم که به قول خاله زهره و خاله شراره خیلی دختر خوبی هستی و اصلن گریه نمیکنی و تازه اینقدر اشتهات خوبه که اون دوتا از تو یاد میگیرن و اشتهاشون باز میشه
وقتی میام پیشت خیلی ذوق میکنی و با دستات بال بال میزنی و میخوای پرواز کنی منم مثل تو دستامو باز میکنم و بغلت میکنم......... ایممممممممممممممممم
چه حالی میده.

بقیه عکسها در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
موضوع : خاطره + عکس
دختر عزیزم این هفته ای که گذشت میتونم بگم اصلن خوب نبود و من که انگار توی این دنیا نبودم.
شروع به کار من مصادف شد با سرمای شدید هوا که فکر میکنم در این چند سال بی سابقه بود و من هم که جنبه ی این جور هوایی رو ندارم سرمای سختی خوردم و هنوزم که هنوزه دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم.
شب شنبه رفتیم خونه ی مامان جون تا تو بتونی صبح به خواب نازت ادامه بدی و ما از اونجا بریم سرکار.
شنبه پیش دایی مصطفی و دایی علی بودی و تا ساعت 10 خوابیدی و بعد هم مثل اینکه شیرت که تموم شد سوپ رو هم نخوردی و همش بی قرار بودی تا اینکه ساعت 1 خوابت برد من نزدیکای 2 به خونه رسیدم و توهم ازخواب بیدار شدی وقتی رفتم بالاسرت و میخواستم بغلت کنم یه حس عجیبی داشتم انگار که یکی میخواست بزنه تو گوشم که چرا هفت هشت ساعت جیگر گوشه تو میذاری و میری......
توهم مثل همیشه با دیدنم نخندیدی! فقط نگاه کردی و دستتو آوردی بالا که رو صورتم بکشی شاید میخواستی مطمئن بشی که خواب نمیبینی...... فدات بشم...... به سختی جلوی گریه مو گرفتم.
روز بعد هم اونجا بودی و دیگه سرماخوردگی من هم شدید شد و تو محل کارم اصلن حواسم جمع نبود و دست ودلم به کار نمیرفت.
دوشنبه خونه ی اون مامان بزرگ گذاشتیمت و تو از 8 صبح بیدار شدی و تا 12 بیدار بودی و دلت میخواست که بهت شیر بدم تا خوابت ببره ولی چه کنم که راه دوره و نمیتونم رفت و آمد کنم و بین وقت بیام بهت شیربدم.
وقتی آمدم پیشت با وجود سرماخوردگیم بغلت کردم و بوسیدمت، بعد از چند دقیقه گذاشتمت تا برم لباسامو عوض کنم تو هم پیش عمه و مامان بزرگ بودی ولی از ته دلت زدی زیر گریه و آروم نمیشدی منم از کارم صرف نظر کردم و با همون لباسا اومدم پیشت و بغلت کردم. تا حالا متوجه نشده بودم که منو میشناسی و بخاطر من تا حالا گریه نکرده بودی چون تو خیلی دختر خون گرمی هستی و با همه میجوشی.
اون روز دیگه حالم بد شد طوری که افتادم و دیگه نای هیچ کاری نداشتم داروهای دکتر هم اثر نداشت و رفتیم خونه ی خودمون و سه شنبه و چهارشنبه رو مرخصی گرفتم اما هرروز که میگذره بدتر میشم.
ازاون شب پامو ازخونه بیرون نذاشتم و همش دارم میخورم و میخوابم تا خوب بشم. طفلک بابامحمود تو این چند روز خیلی اذیت شد و همه ی کارای خونه افتاد رو دوش اون (بین خودمون بمونه آخه بابات زیاد به این کارا عادت نداره مخصوصا تو این 6 ماه که من مرخصی داشتم دست به سیاه سفید نمیزد
)
تا تورو میخوابونم خودمم مثل آدمای معتاد کنارت میفتم و خوابم میبره.
حتی وقت نکردیم این هفته ببریمت سونو، آخه اونجا باید لباساتو درآریم و میترسم توهم سرمابخوری. البته من خودمم هنوز نتونستم خودمو جمع و جور کنم و تو دنیای هپروتم..........
واسه دوستای عزیزم اینو بگم که سونوی ملینا یه سونوی مفاصل هستش.به قول دکتر این معاینه باید موقع تولد انجام میشد که کوتاهی دکتر شیفت بیمارستان بوده. میگه چین ب.ا.س.ن ملینا با هم برابر نیست و همراه با اون سونوی مجاری ادراری رو هم نوشت.
خدا همه ی مریضا رو شفا بده و همینطور مراقب شما فرشته های نازنین و کوچولو باشه تا همیشه سالم باشین و همواره خدای بزرگ رو به خاطر این نعمت بزرگ، شاکر............
موضوع : زندگانی
سلام نفس مامان
یکشنبه این هفته رفتم محل کارم تا شروع به کارم رو اعلام کنم و مرخصی هم بگیرم.
صبح با ماشین تنهایی بردمت،واسه اولین بار، گذاشتمت تو کریر و صندلی جلو بهت کمربند زدم خیلی دختر خوبی بودی و اذیت نکردی گذاشتمت خونه ی خاله مینا.
اونجا که رفتم مدیرمون گفت این هفته رو مرخصی بگیرین و از هفته بعد یه خط درمیون برید مرخصی. منم باخودم گفتم اگه بعدا مرخصی بهم بدن که اینجوری بهتره.
مرخصی تا آخر این هفته گرفتم و هنوز اونجا بودم که دکتر مرادی که قرار بوده از زاهدان بیاد و سیستم های حسابداری دانشگاه رو عوض کنه زنگ زد و گفت 4 شنبه این هفته میاد که سیستم انبار رو عوض کنه و از هفته بعد سیستم حسابداری رو
و گفته که اون کسی که با سیستم کار میکنه طی این مدت که شامل دوره ی آموزشی هم میشه باید حضور داشته باشه و نباید مرخصی بره
اونجا بود که به بخت بلندم پی بردم(آخه من فقط با سیستم کار میکنم و تو این چندماه یکی رو موقت آوردن اون هم از یک سال پیش کنارم بوده تا مختصر آموزشی بهش دادم)
خلاصه مدیرمون گفت من باهاتون راه میام و میتونید ساعتی برین و بهتون سخت نخواهد گذشت.
روز سه شنبه هم بردمت دکتر،عجب دکتر بردنی........ از ساعت 10.30 که از خونه رفتم بیرون ساعت 2.30 به خونه رسیدم
دکتر حق پور تعریفشو خیلی شنیدم و از این به بعد میخوام اونجا ببرمت اما دیگه باید صبر ایوب هم داشته باشم.
دکتر معاینت کرد و یه چیزی گفت که منو نگران کرد و گفت که این معاینه باید موقع تولد صورت میگرفت چرا اون موقع دکتر دقت نکرد و دکترش کی بود؟؟؟؟؟
واست سونو نوشت و گفت من نمیگم مشکلی داره ولی باید خیالمون راحت بشه. حالا هنوز که نرفتیم سونو هروقت رفتیم و جواب رو گرفتم میام و مینویسم چی بوده.
دخترم از جمعه که 6 ماه و دوروزش بود یه چند دقیقه ای رو بدون کمک میشینه و همین دیروز خونه ی مامان جون بودیم که دایی علی ازمشهد اومده بود اسباب بازی جلوت گذاشت توهم با دستات سینه خیز رفتی جلو و با یه کلکی خودتو به اون رسوندی، فدای تو بشم، من عاشق کاراتم ولو کوچکترینش هم که باشه من دیگه از خوشحالی به آسمونا میرسم.
غلت زدنت موقع خواب خیلی زیاد شده طوری که اصلن به پشت نمیخوابی و چون تعادل هم نداری و به پشت میری همش بیدار میشی و ناله میکنی و من باید پشتت یه چیزی بذارم که بتونی راحت باشی. دیشب که بین خواب میخواستم پتو روی خودم بکشم یهو دیدم پات تو دستمه
آخه چجوری توی خواب چرخیده بودی و اومدی کنار من و پاهاتو گذاشته بودی روی شکمم
دیگه امروز روز آخره.... غیر از پنج شنبه و جمعه ای که از این به بعد کنارت خواهم بود بقیه هفته باید صبح علی الطلوع بذارمت و برم سرکار..... دیگه تموم شد روزایی که صبح از خواب بلند میشدی و از همیشه سرحال تر واسم میخندیدی و آواز سر میدادی.... وای اصلن باورم نمیشه که شش ماه من خونه دار بودم و در کنار تو
موضوع : زندگانی
عزیزم....... دخترم........ 6 ماه کامل میگذره که وارد زندگیمون شدی و از فردا وارد هفتمین ماه زندگیت میشی.......نیم ساله شدنت مبارک جییییییییییییییییییگر طلای من.
٦ ماه قبل هم دقیقا چهارشنبه بود،یادش بخیر با اون همه ترسی که قبلش داشتم خیلی خونسرد آماده شدم برم بیمارستان واسه زایمان(البته طبیعی) که دیگه اونجوری شد و عمل شدم. به قول دکترم؛ همونی که میخواستی شد
ولی خب من یه چندساعتی درد هم کشیدم که بنظر خودم میتونستم طبیعی بیارمت اما عملم کردن. و بعدش اولین کسی که دیدم بابامحمود بود که بالاسرم اومد و بهم گفت"ممنونم عزیزم"
هر روزی رو که با تو میگذرونم واسم یه روز جدید و تازه و قشنگه چون هر روزش با روز قبل فرق داره و تو یه کار جدید تحویلم میدی و منو شگفت زده میکنی دلبرکم...
اما یه غم سنگین روی دلم جا خوش کرده و اون هم رفتن به سرکاره و دغدغه ی اینکه کجا بذارمت و باقی مسائل به کنار، جدایی از تو رو چطور تحمل کنم؟؟؟
البته دو هفته ی بعد رو میخوام مرخصی بگیرم تا خوب بتونم بهت غذا بدم تا در نبود من بهت سخت نگذره.
دوماه پیش وقتی به رعنا زنگ زدم(همون پرستاری که روش حساب کرده بودم) گفت یه هفته ای میشه که جای دیگه ای میرم و کاش زودتر زنگ میزدین.... افسوسسسسسسسس
دیگه هم هرچی از این ور اون ور سراغ گرفتیم کسی که خوب و مطمئن باشه پیدانشد...
قصد نداشتم مزاحم مادرجون بشم چون سن و سالشون زیاده و دست و پاشون درد میکنه ولی خودشون اصرار دارن که ببریم اونجا، حتی میگن اگه شما سختتونه که صبح بیارینش من خودم میام پیشش. اما من یه اخلاقی دارم که نمیخوام کسی رو تو زحمت بندازم.......
تو محل کارم مهد هستش اما از الان خیلی زوده که ببرمت مهد، درسته که اونجا بهم نزدیکی و میتونم بهت شیر بدم و ازت سر بزنم ولی...........
موندم خدایا چیکار کنم.......
حالا از این حرفا و درد دلا بگذریم و به دختر نازم بپردازیم؛
تو این یه هفته گذشته تونستی واسه خودت قل بخوری و روی فرش که هستی تا به یه مانع برخورد نکنی همینجور قل میخوری میری همراه با آواز خوندن.
توی خواب هم هروقت خسته میشی به پهلو برمیگردی و خودتو مثل ماهیا غوص میدی و سرتو میبری عقب خیلی ناز میشی، طوری که من در حیرت دیدن حالت نازت از خوابم میگذرم و غرق تماشای تو میشم
من هم تو این هفته بهت غذای کمکی میدادم اما تو فرنی و حریره بادام رو که نخوردی ولی سوپ که درست میکنم و لعابشو بهت میدم دوست داری.
وای که از قطره آهن چقدر بدت میاد و بیشتر من بیزارم از دادن همچین داروهای بدمزه ای به تو، ولی چه کنم باید بخوری، مخصوصا اینکه دخترم هستی.
وقتی که خوابت میاد تا بغلت میکنم و شروع میکنم به لالایی گفتن تو هم خمیازه هات شروع میشه.
گرچه واسه خوابیدن خیلی اذیت میکنی و اصلا روی پا نمیخوابی و یا باید بغلت کنم و رات ببرم یا هم گرسنه باشی و همراه شیر خوردن خوابت ببره.
یه شب ساعت 9 دیگه فهمیدم که خوابت میاد اما ساعت 11.30 خوابیدی
از دوشنبه هفته پیش هم تو روروئک میذارمت ولی خیلی دوست نداری توش باشی و باید همش بیام و سرگرمت کنم
عاشق اینی که یه چیزی به دستت بدیم مثل روزنامه یا تسبیح و تو تکونش بدی و صدای گوش خراشی ازش دربیاد و ذوق کنی، مثلن جلوی آویز موزیکال که میبرمت اینقدر محکم حباباشو تکون میدی تا بهم بخورن و از صداش لذت ببری.
دیگه خونه ی کسی که میریم با تعجب به همه جا نگاه میکنی و خیلی خوشحال میشی.
جدیدا یه جور جدید میخندی ازین خنده های بریده بریده که آدم میخواد از ته گلو بخنده برای خوشمزگی، بخورمت عسلکم که اینقدر شییرینی
وقتی هم که روی پام میذارم که بخوابونمت یه چند دقیقه ای آرومی و اون چند دیقه هم صدای آآآآآآآآآآ درمیاری تا منم پاهامو پایین بالا کنم و بالاخره صدات بلرزه و خوشت بیاد
شعر "عروسک قشنگ من قرمز پوشیده" رو خیلی دوست داری و من هم تمام روز درحال خوندن این شعر هستم
بعدش هم خودت میخوای که آواز بخونی و دستاتو مثل اینایی که گروه ارکست رهبری میکنن که نمیدونم چی بهشون میگن!! میاری بالا و تندتند شروع میکنی به نفس کشیدن و بالاخره با صدای بلند......آآآآآآآآآ ب ب ب ب ب د د د د د د د و گاهی هم به یه خنده ی جیغولانه ای ختم میشه و اگه در بین کسی مزاحمت بشه و صدایی بشنوی هم که ناراحت میشی و اخمات میره توهم و دیگه کارتو ادامه نمیدی.
چقدر زود دلم واسه روزایی که خیلی کوچیک بودی و هیچ حرکتی نداشتی و فقط بدون هیچ درد و ناراحتی ای به خواب میرفتی و .......... تنگ شده. جدیدا خیلی ناآروم شدی و باید بیشتر بغلمون باشی آخه همه میدونن که تو دختر بغلی نبودی البته من ناراحت نیستم چون یه جایی خوندم که بچه ها هرچی بیشتر بغل باشن هم واسه حال و هم واسه آینده شون موثر و بهتره و باعث میشه کمتر احساس کمبود محبت داشته باشن و محبتشون رو از طریق خانواده دریافت کنن بجای اینکه از دوست و رفیق و........
ولی واسه صبح تا ظهر که خودم نیستم دلم میسوزه واست..... اگه همینطور گریه کنی
شایدم از دندون باشه که اینطور بیقرار شدی و منو کلافه کردی.
فردا هم که باید ببرمت دکتر و هم باید واکسنتو بزنم، از الان قلبم داره از جا کنده میشه چون شنیدم واکسن شش ماهگی خیلی سخته، اما امیدوارم زیاد اذیت نشی گلکم
چندتا عکس هم از این اواخر در ادامه گذاشتم
ادامه مطلب...
موضوع : خاطره + عکس
سلام گل همیشه بهارم
همونطور که گفتم قرار بود پنج شنبه یه جشن تولد کوچیک واسه یکتا و پارمیس تو خونه ی دایی محمود گرفته بشه و چون آتنا هم که قرار بود باشه و احتمال داشت،البته احتمال که نه صددرصد میدونستیم که یه دعوای حسابی به پا خواهد شد واسه آتنا هم جشن گرفتیم و خلاصه اون شب سه تا کیک تولد ردیف شد با 6 خانواده که بودیم و هرکدوم 3 تا هدیه آورده بودند(18=3*6 ) 18 تا کادو روی هم جمع شده بود.
اول جشن قرار بود همه چی با نظم و ترتیب برگزار بشه و طبق معمول مامان جون و باباجون (بزرگ مجلس) رفتند و با سه تا وروجک عکس گرفتند و کادوهاشون رو هم دادند.
موقع باز کردن که شد این یکی گفت من مال اونو میخوام اون یکی گفت من مال اینو میخوام.
به این ترتیب صدای گریه ها گوش فلک رو کر کرد و ما مجبور شدیم همگی کادوهارو ریختیم وسط و رو دست هر کدومشون 6 ،7 تا کادو افتاد به طوری که چشاشون گرد شده بود و اشکها هم روی صورت خشک شد
خلاصه خنده بازاری راه افتاد و ما یعنی من و وحیده و مامان باباش شکممون رو گرفته بودیم و آی میخندیدم. وحیده از اون اوضاع چندتا عکس گرفت که خیلی جالب شده بود ولی من که نتونستم
و اینطوری شد که تا آخر شب حسابی سرگرم شدند که خیال رفتن نداشتند.
شام خوشمزه ای هم که مامان پارمیس و یکتا و همینطور خاله ی پارمیس که اینجا زندگی میکنه ترتیب داده بودند رو نوش جان کردیم......
اندر احوالات ملینا: از اول روی پای باباش نشسته بود و ساکت و مبهوت، بچم.
عکسای تولد هم در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب...
موضوع : عکسدونی
سلام قند عسل مامان
اینقدر کارهای جدید میکنی و دیگه کم کم داری واسه خودت خانمی میشی که من فراموش میکنم اینجابنویسم.
یه هفته ای میشه که به قول ما جده ها(!!!) موشی میکنی
فدات بشم یعنی بینی تو جمع میکنی و همش از طریق بینیت هوارو میدی بیرون و از صدایی که درمیاد ذوق میکنی چه جوووووووووووور
با اینکه ما اصلن این کار رو جلوت انجام ندادیم، به قول خاله مینا انگار این بچه ها کارها و حرکاتشون یه جوری ذاتیه و نیازی به یاد دادن نیست
وای عزیزم وقتی که از یه چیزی ذوق میکنی با شدت دستاتو بهم میزنی که این وسط بعضی اوقات یکی از دستات درمیره و یا به صورتت میخوره یا به شکمت ولی از بس که ذوق داری درد رو هم حس نمیکنی و بعدش با صدای بلند جیغ خوشحالانه ای سر میدی و میخندی، اون وقته که دیگه من نمیتونم خودمو کنترل کنم و هی



..........
یه چند وقتی هم هست، البته خیلی وقته، که همراه با شیرخوردنت انگشت شستت رو هم یواشکی از گوشه ی لبت میبری تو دهنت و همزمان شیر هم میخوری. به قول مامان گیسو جون این شاید سالاد تونه که همراه غذا میخورین. اینم از حرکاتیه که من واسش میمیرم.........
از پیشرفت های حرکتیت هم باید بگم که هنوز همچنان در مرحله ی غلت زدنی( البته بدون برگشت) و فقط جدیدن دستا و پاهاتو میاری بالا و تمام وزنتو میندازی روی شکمت که زود به هن هن میفتی و باید بیایم و نجاتت بدیم ولی اگه کسی هم نیاد خودت بلدی که یه جای نرم واسه سرت پیدا کنی و سرتو بذاری و استراحت کنی ............
فدات بشه مامانت.... بالاخره یه جورایی دست و پا شکسته کلمه ی ماما روهم میگی ولی فقط موقع گریه که میخوام بهت شیر بدم. اما خب خدا ازم بگذره که به دستی میذارم یکم ماما ماما کنی بعد بهت شیر میدم
وقتی بغلت میکنم و میبرمت جلوی آینه، تا نگات به آینه و خودت میفته میخندی و سرتو برمیگردونی و باز دوباره برمیگردی به آینه نگاه میکنی و باز میخندی، انگاری با خودت دالی بازی میکنی.
عروسک هم که هرچی بزرگتر باشه ذوق کردن و خوشحال شدنت هم بیشتره.
اگه عروسک جدید ببینی که دیگه واویلا.......... یه شب همین اتفاق افتاد و آبرومونو بردی گل ماامان. همه فکر کردن تازه چشمت به عروسک افتاده که اینقدر ذوق کردی و جیغ میکشی و میخندی
دیروز خونه ی خاله مینا بودیم از صبح تا عصر و پارمیس و مامانش هم بودند مامان پارمیس واسه امتحاناتش از مشهد اومده بود. و تو هم پارمیس رو که میدیدی خیلی خوشحال میشدی اون جلوت با عروسکای وحیده بازی میکرد و تو نگاش میکردی و میخندیدی. الهی فدات بشم که اینقدر خوشرو و خوش خنده ای دختر نازم.
ولی خب بعد که بزرگ تر شدی باید یاد بگیری که به هرچیزی بی جهت نخندی و دختر سنگین و متینی باشی عزیزم. البته میدونم که همینجوری هم هستی و این کارات از بازیگوشیته و میخوای خودتو شیرین کنی واسه همه...... قربونت برم من الهییییییییی
دیروز تولد 3 سالگی پارمیس بود و امروز هم تولد 2 سالگی یکتا........
واسه دوتایی شون میخوان پنچ شنبه یه جشن کوچیک بگیرن. به احترام ماه صفر که هنوز واسه خاطر امام حسین(ع) عزاداریم، نشدکه جشن آنچنانی بگیرن فقط یه مهمونی هستش با کیک تولد.
البته واسه پانیذ و پارمیس که هردوشون تو دی به دنیا اومدن تو بهمن مامانش میخواد جشن حسابی بگیره، خلاصه پارمیس هم اینجا تولد میگیره هم مشهد.
دیشب رفتیم و واسشون هدیه گرفتیم خاله مینا گفت پس ملینا جون چی!!! واسه اون هم یه عروسک میگیرم که ناراحت نشه و این شد که واسه تو هم کادو خریدن.
وای خیلی حرفیدم، ولی بازم فکر میکنم تمام اون چیزایی که میخواستم بیام و بنویسم رو ننوشتم.
خب دیگه دوستت دارم دختر گلم و روی ماهت رو میبوسم فراوان.
تا بعد که با عکسای تولد پارمیس جیگر و یکتا ناناز بیام دوباره.......
موضوع : زندگانی


